صلح و امنیت دو واژه ی درهم تنیده اند که درجریان سه دهه بحران ومصیبت درافغانستان، مثل رویاهای عاشقانه درپرده های ذهن مردم حک شده ومثل خواهش آب ونان در رگهای مردم تنیده اند. این رویای عاشقانه هرچندکه ازحنجره های متفاوت و با صدا وزمزمه های متفاوت سروده شده اما تا هنوز ازمرزهای تخیل پا فراتر نگذاشته است. انصافن خیلی ساده انگاری خواهد بودکه صلح وامنیت را بیرون ازمنظومه ء عواطف وباورهای ذهنی مردم به جستجو پرداخته وبه آن به عنوان یک قاعده ء غیر رفتاری نگریسته شود. برقراری صلح وتامین امنیت قبل ازهرچیز، وابسته و پیوسته به یک سلسله پیشفرضهای ضمانتگر میباشد که این پیشفرضها ازیک سو به تعاملات سیاسی واجتماعی جامعه وابسته است وازسوی دیگر، به عنوان یک نگرش انسانی دربستر عواطف و باورهای ذهنی شهروندان آلایش وپالایش میگردد.
سه دهه جنگ ویرانگر درافغانستان که صلح وامنیت را به رویاهای گرم عاشقانه تبدیل کرده است، تافته ء جدا بافته از بستر تحولات تاریخی این سرزمین نمی باشد. لذا برای درک ودریافت عوامل وانگیزه های این بحران، می باید آن را دربستر تسلسل تاریخی آن مورد تحلیل وسنجش قرار داد. به روایت تاریخ، حوادث و رخدادهای تلخی که درامتداد تاریخ این سرزمین مصیبت آفریده اند، قبل ازهرچیز باورهای سکتاریستی را درالگوهای رفتاری مردم نهادینه کرده وساختار جامعه را مبتنی بر انگاره های قومی شکل بخشیده است. به همین دلیل عوامل وپردازنده های بحران امروز نیز درهمین بستر پرورش یافته وازداده ها و سازه های نگرش سکتاریستی تغذیه گردیده است. هرچند افغانستان درمقاطع ازتاریخ آرام بوده و امنیت فزیکی برقرار بوده است اما صلح وامنیت مثبت به عنوان یک قاعده ء رفتاری و گزاره ء اخلاقی که عوامل ناامنی درآن مهارگردیده باشد، هیچ گاهی تجربه نگردیده است.
فاصلهء حاکمیت ظاهرشاه وداود خان را که خیلی ها عصر ثبات وامنیت تعریف وتعبیر می نمایند، درحقیقت نشانه ونمادی از سازه های صلح وامنیت مثبت درآن قابل درک ودریافت نمی باشد. فقر، بی سوادی، رشد کند توسعه ء اقتصادی، ترویج وتمثیل انگاره های سکتاریستی درپوشه ی هویت وارزشهای برتر ازجمله عوامل وعناصر بالقوه برای بی ثباتی و تهدید امنیت می باشند که درآن دوره درابعاد خیلی گسترده وجودداشته است. رشد جریانهای آیدیولوژیک باگرایشهای دینی وماتریالیستی، کودتای هفت ثور و به دنبال آن تبدیل شدن افغانستان به میدان تقابل شرق و غرب، باداده های همین عوامل وعناصر قابل تحلیل وتفسیر می باشد.
باتوجه به مدلی که درکشورهای مدرن وتوسعه یافته تجربه میشود، صلح وامینت هم به عنوان یک تعامل درونی وانگاره های ذهنی انسان وهم به عنوان یک تعامل فرهنگی، زمانی فرصت عمل و ضمانت دوام پیدا میکند که عوامل وعناصر شکننده وبرهم زننده صلح وامنیت هم درساختار جامعه وهم درفتار شهروندان به حد اقل تولید عمل رسیده باشد. میزان ثبات سیاسی نیز در بستر همین تعامل قابل تعیین وتعریف می باشد. به عبارت دیگر، ثبات سیاسی دریک جامعه باتوجه به میزان رشد اقتصادی، میزان سواد شهروندان، نوع نظام سیاسی، وسازه های ساختار اجتماعی آن قابل سنجش واندازه گیری می باشد. ممکن است دریک نظام سیاسی ازنوع توتالیتر یا درنظامهای آیدیولوژیک جرئت وجسارت هیچ گونه اختلال در ثبات سیاسی وجود نداشته باشد، اما عوامل بی ثباتی درلایه های متفاوت جامعه درحال پالایش وپرورش می باشد که دریک تحول، شبیه جرقه های آتش مشتعل گردیده وثبات سیاسی را برهم میزند. همانگونه که کودتای هفت ثور درافغانستان ثبات سیاسی جامعه را برهم زد و اوضاع ازکنترول نظام سیاسی خارج گردید. قطع نظر ازعوامل خارجی، یکی ازعوامل و انگیزه های دینامیک که برای گسترش بی ثباتی بعد ازکودتای هفت ثور، میشود به آن اشاره کرد، انگیزه های تمرد و انفجارعقده های فروخفته در روان اجتماعی جامعه بود که قبلن فرصت تبارز نیافته بود. این عقده ها که دریک بستر تاریخی جوانه بسته بود، شبیه گدازه های آتش فشان برای یافتن منفذ خروخ ازمتن زمین پافشاری میکرد. کودتای هفت ثور وبحران ناشی ازآن را اگر انفجار عقده های متراکم در روان اجتماعی جامعه بدانیم، ازواقعیت دور نرفته ایم. اما درجوامع مدرن یا حداقل درجوامع درحال توسعه که به شدت با انگیزه های روانی تمرد وبی ثباتی مقابله میشود، صلح وامنیت قبل ازهمه چیز به عنوان یک تعامل روانی وفرهنگی درمتن اخلاق والگوهای رفتاری مردم تجلی وتبلورمی یابد. درجوامع مدرن پیوسته تلاش صورت میگیرد که ضریب تهدید عوامل بی ثباتی به حد اقل آن برسد که به همین دلیل موسسات علمی وتحقیقاتی عریض وطویل باامکانات گسترده عوامل بی ثباتی را درساختار وسازه های متمرکز و نامتمرکز اجتماعی شناسایی می نمایند. علاوه براینکه قانون وسلیه ء تامین ثبات وامنیت می باشد، اما عوامل وعناصر ناامنی درساختار سیاسی واجتماعی جامعه مورد شناساسی قرار گرفته وبرای مقابله با آن راهکار ورویکردهای منقطی جستجو میگردد. به همین دلیل است که دراین گونه جوامع، امنیت روانی مقدمه ء برامنیت وثبات سیاسی دانسته میشود.
اما درافغانستان همانگونه که اشاره شد، ثبات وامنیت سیاسی که دریک برهه ء ازتاریخ دراین سرزمین برقرار بوده است، ازنوع همان ثبات سیاسی بوده است که نظام های توتالیتر وآیدیولوژیک با استفاده از گزاره های وحشت آفرین آن را تامین می نمایند. این نوع صلح و ثبات سیاسی هرچند که نظم وامنیت اجتماعی را تا حدودی تامین می نماید اما عوامل وگزاره های ناامنی را در انگاره های ذهنی شهروندان وهمچنان درتعاملات ومناسبات سیاسی اجتماعی به شدت وسرعت پالش وپرورش میدهد. لذا باتوجه با این واقعیت مردم افغانستان تاهنوز صلح وامنیت را به عنوان یک تعامل روانی وفرهنگی تجربه نکرده اند که به همین دلیل عوامل ناامنی درابعاد متفاوت قبل ازهمه چیز، در انگاره های ذهنی مردم پیرایش وپرورش یافته است. تامین صلح وامنیت نیز وابسته به شدت عمل وحرارت عوامل ناامنی درانگاره های ذهنی شهرواندان یک جامعه می باشد. سیر حوادث درافغانستان وبازتاب آن در افکار عامه نشان میدهد که انگاره های بی ثبات کننده وخشونت آفرین چنان باخصایل رفتاری مردم گره خورده است که به این زودی تصفیه ء آن امکان پذیر نمی باشد. ازهمین رو تلاشهای که به قصد برقرای صلح وتامین امنیت صورت میگیرد به دلیل اینکه بیگانه با واقعیت های روانی جامعه طرح میگردد، به تامین صلح وامنیت منتهی نگردیده است. نمونه ء این ناهنجاری ذهنی را اگر با کشور همسایه تاجیکستان مقایسه نمایم ملاحظه می نمایم که آن کشور نیز درهمین سالهای نه چندان دور دریک بحران نفس گیر فرو رفت، اما به دلیل اینکه عوامل ناامنی درانگاره های ذهنی شهرواندان آن باشدت وحرارت کمتر نفوذ کرده بود، خیلی سریع ازورطه ء بحران بیرون آمد وثبات وامنیت سیاسی درآن کشور با قاعده ء های بهتر تامین گردید.
همانگونه که اشاره شد درافغانستان به دلیل ساختار ونگرش سکتاریستی که ازگذشته به ارث رسیده است، صلح وامنیت تاهنوز به عنوان یک قاعده ء رفتاری در اخلاق و خصایل رفتاری مردم تبلور وتجلی نیافته است. درعوض خشونت، عصبیت، تبعیض وانگاره های نژادگرایانه ازجمله پدیده های اند که درتمام سازه ها وشبکه های روابط اجتماعی قابل درک ودریافت می باشند. صلح وامنیت به عنوان یک تعامل روانی وفرهنگی قبل ازهمه چیز باید درنگرش وخصایل رفتاری مردم نهادینه گردیده تا حس احترام به قانون به یک باور تبدیل گردد. هرگا قانون نتو اند چنین احساسی را درشهروندان برانگیزد، صلح وامنیت هیچ گاهی درالگوهای رفتاری مردم تبلور و تجلی نمی یابد وعوامل ناامنی بصورت بالقوه درتمام لایه های جامعه وهمچنان در انگاره های ذهنی وخصایل رفتاری مردم وجود خواهد داشت. این عوامل درهرفرصت ممکن می تواند ثبات وامنیت جامعه را در ابعاد متفاوت به چالش بکشاند. لذا باتوجه به این واقعیت وباتوجه به میزان حرارت عوامل ناامنی در انگاره های ذهنی مردم افغانستان، حد فاصل میان صلح کاذب وصلح واقعی را می شودتخمین زد.
ادبیات قراردادی یا قرارداد ادبی!
متن حاضر نگاه اجمالی درگستره ی پویش وپیرایش شعر معاصرفارسی درافغانستان است. دراین متن سعی بر آن نهاده شده است که ادبیات شعری وشعر ادبیاتی ازمناظر متفاوت نگرسته شده و ظرفیت شعری آن بیرون ازگزاره های قرار دادی مورد سنجش قرار گیرد. شعر به عنوان یک تعامل عاطفی درگستره ی اندیشه وزبان ازچشم اندازهای متفاوت قابل تعریف وتفسیر می باشد که مکاتب نقدمعاصر درگستره ی ادبیات، بر مبنای همین فرضیه بنا نهاده شده اند. بعضی از ادبیات شناسان شعر را برایند یک تعامل عاطفی میدانند که درگستره ی احساسات و عواطف انسان ودرتعامل باطبیعت، زمینه تبلور وتجلی گری می یابد. اما خیلی ها شعر را نه تنها یک تعامل عاطفی بلکه برایند تعامل عواطف واندیشه میدانند که ازاندیشه وارد زبان میگردد. از منظر این تعریف همانگونه که تصاویر وتابلوهای نقاشی برتابنده ی عوطف، تفکر واندیشه اند شعر هم به عنوان تصویر ذهنی برتابنده ی عواطف واندیشه میباشد که دریک تعامل نمادین شکل وشمایل می پذیرد.
شعریت وجوهره ی شعری یک شعر، درکیفیت تصویر برداری ازطبیعت وگزاره ها عاطفی وجسارتهای زبانی درآن، سنجیده میشود. همانگونه که یک فلم تکراری دقت ازمخاطب نمیگیرد، تصاویر واستعاره های تکراری و همچنان تمدید قرارداد زبانی توجه خواننده را بر نمی انگیزد. به قول رواویان و روایتگران اندیشه های پاست مدرنیسم درشعر، شعر زبان رسمی وادبی نیست که درخدمت سنت وقراردادهای اجتماعی قرار دارد. شعر گزاره های تفتیش شده ی عواطف وعقاید نیست که باعبور از چندین فلتر سنت وقراردادهای اجتماعی به مصرف میرسد. شعر جریان انتقال اطلاعات و اطلاعیه شخصی هم نیست که خواننده را درجریان آخرین گزارشات روز بگذارد. شعر تعامل اندیشه، زبان وعواطف است که خلاف معیارهای قراردادی وقراردادهای معیاری، دراندیشه ی مخاطب دستبرد میزند وقراردادهای ادبی وادبیاتی را به چالش میکشد که زبان درآن بادو رویکرد متفاوت نقش می آفریند.
درنگارش یک گزارش یا یک متن ادبیاتی زبان رویکرد وسیلگی دارد که وظیفه ی افهام وتفهیم را انجام میدهد. اما درشعر، زبان کاربرد دوسویه دارد؛ ضمن اینکه وسیله ی نگارش یک تابلو می باشد هدف نگارش نیز می باشد. دستبرد درساختارهای قراردادی زبان، زبان را از حالت وسیلگی به هدف کاری تبدیل می نماید. زبان برتابنده ی اندیشه است. ساختارشکنی درزبان دستبرد دراندیشه ی مخاطب دانسته میشود؛ اندیشه ی که فرایند تعامل نمادین سنت، باورهای اعتقادی وسایر تجربیات واندوخته های انسانها می باشد. اما سنت ها وانگاره های سنتی شکلی از قرارداهای اجتماعی اند که بصورت سازه های پرورش اجتماعی از نسلی به نسلی منتقل میشود. اخلاق و الگوهای رفتاری انسانها دربستر همین سازه ها شکل پذیرفته که بعدن درمناسابت اجتماعی معیار قضاوت وسنجش قرار میگیرد. سنت و قراردادهای اجتماعی درتمام زمینه ها خاصیت بازدارندگی دارد. به این مفهوم که هر تغیر رادیکال در یک قرارداد، بدعت بزرگ پندانشته میشود. کسانی که دربرابر این قراردادها می ایستند درواقع در باور و تفکر جامعه تزلزل ایجادمی نمایند. شعر به عنوان زبان غیر قراردادی همین خاصیت را دارد. وقتیکه یک شعر تهی از چنین اثر وبرانگیزندگی باشد، یک اطلا عیه شخصی است که پاره ای از سنت وقراردادهای اجتماعی را منعکس می نماید بدون اینکه هیچ اثری در نحو نگرش واندیشه ی مخاطب به جا بگذارد.
باتوجه به این قرائت ازشعرمدرن وبادقت به پس منظر تاریخی و وضعیت موجود شعر فارسی، این گمانه به واقعیت می گراید که رشد وبالندگی شعر فارسی درحوزه ی تصاویر، تشبه، استعاره ، بدایع وسایر ساختار زبانی از دیر باز بدینسو تعطیل گردیده است. آنچه را که شاعران، ادب پردازان وادبیات سازان ماقبل و معاصر ما تولید کرده اند، بازتولید سنت ها و تمدید قراردادهای نهادینه شده ای اجتماعی اند که دربستر تصاویر، تشبه واستعاره های ساخت شاعران قرن چهارم و پنجم مانند، دقیقی، فردوسی ومنوچهری صورت گرفته است. شاعرانی بسیاری که بعد ازاینها آمده اند ورفته اند، عمدتا مصرف کنندگان تصاویر وپرداخت های زبانی شاعران نامدار قرن چهارم وپنجم بوده اند بدون اینکه خود سهمی درکشفیات جدید شاعرانه و سازه های جدید زبانی داشته باشند. درحالیکه کشف وخلق تصاویر درگستره ی زبان ودرتعامل با طبیعت، نامحدود می باشد و تحول درقابلیت های زبانی تابع مکان وزمان مشخص نمی باشد. ازآنجایکه هیچ کشف جدیدی ومهم درحوزه ی تصاویر، استعاره و نفی قراردادهای وضع شده صورت نگرفته است، تصاویر واستعاره های تکراری به زبان گفتاری تبدیل گردیده اند. بطور نمونه: شام گیسو، چشم جادو، قدناجو وتیغ ابرو که درآغاز یک ابتکار بوده اند اما حالا به گویش روزمره پیوسته اند که مصرف وکاربرد شعری آن قرنها قبل به اتمام رسیده است.
مهمتر ازهمه آنچه که مسیر تکامل وتحول شعر فارسی را باموانع مواجه کرده است تحمیل سنت وقراردادهای اجتماعی درشعر، تفتیش احساسات، عواطف وزبان با داده های سنت وقراردادهای سنتی می باشد. ازهمین رو شعر فارسی به جای اینکه برتابنده ی احساسات درونی وتعاملات عاطفی و قدرت زبانی شاعر باشد، گزارشگر و ستایشگر سنت ها وداده های سنتی با زبان رسمی می باشد. تولد نیما درشعر فارسی، شعرفارسی را ازحالت رکود بیرون آورد اما همین جریان در درازمدمت به یک قرارداد جدید تبدیل گردید که دربستر آن همان سنت های قراردادی و داده های سنتی تولید و بازتولید میگردد.
سهم افغانستان درپویش و آرایش شعرمعاصرفارسی، چیزی نیست که ساختار ادبیات قراردادی وقرارداد ادبی را متزلزل ساخته و گزاره های جدید استعاری وتصویری را وارد تعاملات زبان واندیشه کرده باشد. دلیل عمده این عقب افتادگی را قبل ازهمه چیز، درنگرش سیاسی حاکمیت می توان جستجو کرد که بستر رشد وانکشاف زبان فارسی را درتعامل باتکامل وتحولات معاصر دریک دوره طولانی پریشان کرده است. ازهمین رو تولیدات زبانی درحوزه شعروداستان فرصت رشد وبالندگی نیافته است. آنچه هم که بنام شعر وادبیات داستانی تولید گردیده است تلاشهای انفرادی و ناهمگون بوده اند که دریک چهارچوبه نظری اقبال تعریف وتدوین نیافته اند. عدم دسترسی به مکاتب نقد ادبی وکمبود این دانش درحوزه ی ادبیات سبب گردیده است انگاره های ذهنی و پرداخت های فکری تولیدگران شعروادبیات دربستر همان تصاویر واستعاره های صورت پذیرد که شاعران قرن چهارم وپنجم کاشفان پردازشگران آن بوده اند. به گونه مثال: درتولیدات شعری نامدارترین شاعرما مرحوم خلیل الله خلیلی یک تصویر واستعاره جدید نمی توان سراغ گرفت که محصول ژرفنگری و خلاقیت ذهنی خودشان باشد.
اما سه دهه جنگ وایجاد تغیر وتحول بنیادین درساختار وسازه های متفاوت زندگی درافغانستان، زبان واندیشه را وارد تعاملات جدید گردانیده که به رغم مصیبت های سنگین و تحمل سنگهای مصیبت، زبان واندیشه را درحوزه های متفاوت زندگی بصورت جدی درگیر کرد. فرایند این تحول درحوزه شعر وادبیات اگرچه درخور تحسین است اما تولیدات وآفریده های شعری دراین دوره چیزی نیست که برای شعر فارسی بستری جدا ازبستر قراردادهای ازقبل تعریف شده وتدوین شده را فراهم کرده باشد. باتوجه به تب و رفتارهای سیاسی، نگرش آیدیولوژیک یکی ازخصوصیات بارز شعر وادبیات این دوره میباشد که در تولیدات بسیاری از ادبیات پردازان تجلی می نماید. شعر و ادبیات این دوره، چنان با نگرشهای آیدیولوژیک آمیخته اند که قبل ازاینکه برتابنده ظرفیت و آمیزه های شعری باشد، نگرش متفاوت آیدیولوژیک را بازتاب می بخشد.
کارگزاران ادبیات، تولیدات ادبی و ادبیات تولیدی این دوره را به دو دسته تقسیم کرده اند که آنچه که درستایش از مجاهدین نگارش یافته است، ادبیات مقاومت نامگذاری شده است. اشخاص وافرادی که دراین بستر ردپای روشنتر وماندگارتر ازخود برجای نهاده اند عمدتا ازفضای تلخ مهاجرت درایران وارد این بستر گردیده که متاثر از فضای ایدلوژیک آنجا ومتاثر از داده های جریانهای معاصر ادبی درآنجا، دراین بستر نقش آفریده اند. کاظم کاظمی، سید ابو طالب مظفری، محمد شریف سعیدی و چند تن دیگر، مطرح ترین چهره های این دوره اند که دربستر ادبیات مقاومت زبان پردازی وادبیات بازی کرده اند. اما آنچه که ازمشخصات بارز این دوره می باشد پرداخت یک نواخت زبانی، تمدید و ترویج تفکر واندیشه های کلیشه ی درادبیات، رفتار آیدیولوژیک با ادبیات اند که تولیدات ادبیاتی این دوره را همگون وهمسان می نمایند. تولیدات ادبی این دوره چنان باهم شبیه اند که به زحمت میشود آن را حاصل کار یک نفر دانست. این تولیدات به رغم یک سلسله تحولی مثبتی را که باخود همرا داشت، نتوانسته اند بیرون ازسازه های قراردادی و قراردادهای ادبی نفوذ نماید یا ساختارهای قراردادی را به چالش کشیده باشد.
واصف باختری، لطیف ناظمی، سمیع حامد، پرتونادری و مرحوم قهارعاصی هم از چهره های مطرح این دوره اند که درداخل افغانستان و دریک فضای خیلی متفاوت تر از فضای مقاومت به تولیدات ادبیات رسمی پرداخته اند. آنچه را که این کارگزاران ادبیاتی به نام شعر تحویل داده اند، درواقع همان استمرار ادبیات قراردادی وبازتاب انگاره های سانسورشده ی سنتی اند که دربستر تصاویر واستعاره های تکراری برای مخاطبان قراردادی نوشته اند. تنی چند هم باگرایش چپ مارکسیستی دربستر شعر معاصر افغانستان ازخود ردپای گذاشته اند که از آنجمله ازآقای سلیمان لایق میتوان به عنوان نماد این تفکر نام برد. کاربرد متفاوت زبان، ساختار شکنی درقراردادهای زبانی و رستاخیز کلامی که معیار قضاوت درشعر دانسته میشود، درکارکرد این عزیزان چهره برنمی تابد. پرداخت زبانی درتولیدات اینها چنان رسمی وقراردادی می نمایند که انگار براساس فرمایشات ازقبل پذیرفته شده ی مخاطبین تهیه وتدوین شده اند. درحالیکه شعر به عنوان گزاره های متغیر عاطفی و احساس درونی شاعر، بازتاب انگاره های متفاوت می باشد که ازمخاطب سفارش نمی پذیرد. باتوجه به آنچه که این عزیزان دربستر شعر وادبیات معاصر فارسی ازتولید به مصرف گذاشته اند، کارکرد اینها بیشتر به بازیگران تیاتر میمانند که درنقش های متفاوت اثر می آفرینند. درحالیکه درشعر زبان رویکرد دوپهلو دارد وهمانگونه که قلم رنگه های پرداخت یک نقاشی می باشد، هدف نقاشی نیز می باشد. ادبیات مثل هرکالای فکری دیگر، دردرجات متفاوت توسط لایه های متفاوت فکری دریک جامعه به مصرف میرسد. ازآنجایکه کارشاعر، دستبرد در ساختار زبان و اندیشه ی مخاطب دانسته میشود، تولیدات ادبیاتی یک شا عر می بایست فراتر از دایره ی قراردادهای اجتماعی باشد تا زبان به عنوان یک جریان سیال درتعامل باسایر تحولات وتکامل درعرصه های متفاوت زندگی حرکت نماید.
من نمونه های از فراورده های شعری این عزیزان را دراین جا می آورم تا با توجه به تصاویر، استعاره، پرداخت وساختارشکنی زبانی که درآنها به کار رفته اند مشخص گردد که تا چه مقدار اندیشه، عاطفه، فخامت زبان ورستاخیز زبانی درآنها به مصرف رسیده اند وتا کجا با زبان رسمی و مکتوب نویسی متمایز می نمایند. من این نمونه را با شعری از آقای محمد کاظم کاظمی شروع میکنم که نام آشنا ومطرح دربستر شعر معاصر فارسی میباشد.
آیا شود بهار که لبخندمان زند
ازما گذشت ، جانب فرزندمان زند
آیا شود که بَرشزن (1) پیردوره گرد
مانند کاسه های کهن بندمان زند
ما شاخه های سرکش سیبیم ،عین هم
یک باغبان بیاید پیوندمان زند
مشت جهان و اهل جهان باز ِِ بازشد
دیگر کسی نمانده که ترفندمان زند
نانی به آشکار به انبان ما نهد،
زهری نهان به کاسه گل قندمان زند
مانشکنیم اگرچه دگرباره گردباد
بردارد وبه کوه دماوندمان زند
رویین تنیم ، اگر چه تهمتن به مکرزال
تیردوسر به ساحل هلمندمان زند
سرمی دهیم زمزمه های یگانه را
حتی اگر زمانه دهان بندمان زند (1)
این غزل یکی ازغزلهای خوب آقای کاظمی است که دریک نشست ادبی باحضور آقای منوچهر آتشی شاعر ایرانی قرائت کرده است. اما من در این غزل، تصویر، تشبیه، استعاره و رستاخیز جدید زبانی را نمی بینم که ساختارشکنی را درزبان و شعریت را درشعر به نمایش بگذارد. اینکه این ابیات پردازنده ی یک نیت نیک است، چیزی خیلی خوب است اما اینکه تاکجا بامعیارهای مطرح در شعر معاصر همخوانی دارد، تصور من این است که زبان وپرداخت زبانی دراین غزل بیشتر شباهت به زبان مکتوب نویسی ونثرمنظوم دارد تا زبان شعر. پرداخت زبانی ایشان دراین غزل، کاملن رسمی است که تلاش صورت گرفته است تا قراردادهای ادبی درآن لحاظ شود وهمچنان یک نیت رسمی دربستر زبان معمول برای مخاطب ارئیه گردد. دنباله دارد....
سه دهه جنگ بستر توسعه ی صنعت روسپیگری درافغانستان.
برای روسپیگری یا صنعت فحشا تعاریف متعددی وجود دارد اما آنچه که دراین نگارش به آن پرداخته میشود، روسپیگری به معنی استفاده جنسی مرد از زن که زن درمقام فروشنده ومرد درمقام خریدار قرار دارد می باشد. ازمنظر عرف و قراردادهای اجتماعی، هرگاه رابطه جنسی دوجنس مخالف خارج از معیار وقرارداد پذیرفته شده ی اجتماعی وبا بیشتر از یک نفر صورت پذیرد، روسپیگری دانسته میشود.
صنعت روسپیگری یا فحشا به عنوان یک واقعیت اجتماعی درگستره ی نظام زندگی انسانها، ازیک پس منظر دیرینه ی تاریخی برخوردار است که پیشینه ی آن به 3000 سال قبل از میلاد بر میگردد. باتوجه به مدارک وشواهدی که ازگذشته های دور باقی مانده است، این واقعیت را به نمایش می گذارد که روسپیگری دربسترتاریخ به عنوان یک صنعت، عمدتا از حمایت نظام وقواعد رفتار اجتماعی برخودار بوده است. حد اقل در دو حوزه تمدنی، مصرباستان و منطقه حدفاصل فرات و تایگر، که عراق امروز می باشد، روسپیگری یک صنعت پرجاذبه و پررونق بوده که اغلب در سایه حمایت نظام و قواعدرفتار اجتماعی رشد کرده است. به استناد داده های تاریخی، آشوریها و سومری ها در رشد وترویج این صنعت سهم برجسته داشته اند. روسپیگری دریونان باستان، نزدیک به 800 سال قبل ازمیلاد، یک پدیده کاملا معمول وشناخته شده بوده که عمدتا طبقه ء اشراف از آن سود می برده اند. روسپیگری در فرهنگ عبری یک پدیده کاملا معمول ذکر شده است که در تورات نیز دراین خصوص اشارات روشنی وجود دارد. درتورات به ابراهیم اشاره شده است که حد اقل در دو نوبت خانم زیبای خود را به عنوان خواهر خود به دربار فرعون فرستاد که دربرگشت تحایف زیبا وخلعت های گرانبها را به همرا داشت (1). قبل ازظهور اسلام، روسپیگری دربازار مکه ومدینه یک پدیده معمول بوده که اعراب متمول کنیزان شان را به تن فروشی وا میداشتند (2).
باتوجه به این پس منظر تاریخی، روسپیگری به عنوان یک واقعیت اجتماعی همگام و همپا باتحول وتکامل نظام اجتماعی تکامل وتحول یافته و ازمناظر متفاوت نگریسته شده است. همین نگرش متفاوت نسبت به این پدیده اهمیت یا عدم اهمیت آن را درقاعده مندی نظام اخلاقی ورفتاری تعین کرده است.
اما پدیده ی روسپیگری درافغانستان، مثل حضور این پدیده درسایر جوامع بشری، یک واقعیت عریان اجتماعی را دراکران می گذارد که متاسفانه تاهنوز به دلایل مختلف برای شناخت، کنترول وحل این معضل اجتماعی توجه منطقی صورت نگرفته است. دراین نگارش به صورت اخصتار به عوامل گسترش و پیش زمینه های این پدیده اشاره میشود وسپس به عوارض ناشی از توسعه این پدیده پرداخته خواهد شد. چنانچه که درمقدمه این مبحث اشاره رفت، روسپیگری به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر همگام با تحول وتکامل نظام اجتماعی سیر کرده است. صرف نظر از تکامل اجتماعی و نگرش متفاوتی که نسبت به این پدیده وجود داشته است، روسپیگری دربدوی ترین جوامع انسانی تجربه میشود. اما دلایل وعواملی که این پدیده را بصورت غیر متعارف وارد تعاملات اجتماعی میسازد عمدتا در نابسامانیهای اقتصادی و نظم پریشانی اجتماعی ریشه دارد. درجوامع جنگ زده یا درحال جنگ که نظم اجتماعی دچار اختلال و پریشانی گردیده وشیرازه های قانونمندی ازهم پاشیده میشود، زنان ودختران جوان اولین قربانیان این نظم پریشانی هستند که درتداوم جنگ و درشرایط بعد ازجنگ جذب صنعت روسپیگری میشوند. اما درکنار این عامل، عواملی دگری مانند فقر اقتصادی، اعتیاد، ازدواج اجباری، محرومیت جنسی، تنوع طلبی مردان و خیلی از مسایل دگر، عامل رشد وگسترش این صنعت تلقی میگردد.
درافغانستان، سه دهه جنگ متسلسل وعوارض ناشی ازآن، بستررشد وپرورش این پدیده دانسته میشود. احزاب وجریانهای که سه دهه بحران را درافغانستان مدیریت کرده اند سهم عمده درتوسعه و گسترش این صنعت داشته اند. یکی از عوارض وپیامدهای جنگ، ازهم پاشیده شدن شیرازه های قانون و نظم اجتماعی میباشد که درصورت فقدان نظم وقانون، آدمها وحشی تر ودرنده تر از هر حیوان درنده عمل می نمایند. درافغانستان درجریان جنگهای داخلی این پدیده بصورت گسترده و وحشت ناک تجربه شده است و آنچه که درامتداداین سالهای سیاه اتفاق افتاد عمق درنده خویی آدمها را به نمایش میگذارد. درجریان جنگهای خانمان برانداز گروه های متخاصم درکابل، وعدم قانونمندی دررفتار نیروهای جنگی، قطع نظر از سایر مصایب جانگدازی که بر سرنوشت مردم تحمیل گردید، هزاران زن ودختر جوان مورد تجاوز جنسی این نیروها قرار گرفتند. این قربانیان بی گناه به دلیل از دست دادن اعتبار و احترام شان در شبکه روابط اجتماعی، درنهایت وارد بازار صنعت روسپیگری گردیده اند. مصاحبه های که بابسیاری از روسپیهای کابل درزمان طالبان صورت گرفته است، نشان میدهد که بسیاری ازآنها کسانی هستند که در دوران حضور گروه ها متخاصم درکابل، از طرف این نیروها مورد تجاوز قرارگرفته و درفرجام به دلیل فقر اقتصادی وعدم پذیرش درجامعه، نا گزیر به فحشا تن درداده اند (3).
آواره گیهای ممتد و سرازیرشدن آسیب دیدگان جنگ از اطراف درشهرها و بدنبال آن حضور نیروهای متخاصم درکابل و تداوم جنگهای ویرانگر، صنعت روسپیگری را دراین شهر جنگ زده به چند برابر ا فزایش داده بود. غارت اموال دولتی و اخاذیهای کلان از مردم به دلیل علایق اتنیکی ومذهبی، و همچنان چپاول سیستماتیک دارایی های مردم توسط نیروهای متخاصم، مبالغ هنگفتی را برای این نیرو ها فراهم می آورد تا از این مبلغ عمدتا برای تامین نیازمندیهای جنسی استفاده ببرند. به دلیل همین تعامل فرماندهان جنگی به مصرف کنندگان دست ودل باز سکس شهرت یافته بودند. این روند از یکطرف بازیگران جدید را وارد این صنعت می نمود و ازجانب دیگر انگیزه ی چپاول و اخاذی را بیشتر تقویت می بخشید که فرایند این تعامل تحمیل مصایب سنگین برمردمان این سرزمین بود.
جنگ بصورت یک جریان متسلسل قطع نظر از ویرانیهای بی شمار، هزاران بیوه، معلول و یتیم را دربستر بیمار این جامعه تحمیل کرده است. به دلیل فقر روز افزون اقتصادی، فقدان مدیریت دولتی، و نبود فرصت های شغلی، بسیاری ازاین قربانیان حد اقل برای زنده ماندن جذب بازار روسپیگری گردیده اند. در زمان حاکمیت طالبان که تماس دو جنس مخالف جرم خیلی سنگین شمرده میشد، شبکه ها ی گسترده ی از روسپیگیری درشهرهای افغانستان و بخصوص درشهر کابل مصروف فعالیت بوده اند. تحقیقات خیلی ابتدایی که دراین زمینه صورت گرفته است نشان میدهد که تنها در مناطق تایمنی، قلعه زمان خان، و عاشقان وعارفان بیشتر از 30 روسپی خانه وجود داشته است. این صنعت علیرغم ریسک ومخاطرات جدی که درآن زمان باخود به همراه داشت، همچنان زمینه ی مصرف داشته و ازمشتریان قابل ملاحظه ی برخوردار بوده اند (4). اما کارگزاران این صنعت را عمدتا قربانیان جنگ تشکیل میدهند که در اشکال متفاوت ازجنگ متاثر گردیده اند و درنهایت گزینه ی ممکن تر از تن سپردن به این سرنوشت نیافته اند.
بعد ازسقوط طالبان که امیدهای رنگین تری برای زندگی دردل مردم ریشه گرفتند، صنعت روسپیگری نیز همگام با سایر فعالیت های اجتماعی رنگ ورونق بیشتری یافته و ازمصرف کنندگان بیشتری برخوردار شده است. اما چیزی که برای خیلی ها ناخوشایند است تورم نرخ این صنعت برای مصرف کنندگان داخلی و بخصوص برای طبقه کم درامد جامعه میباشد. بحران غریزه جنسی و محرومیت جنسی که عمدتا درتجزیه جنسی ریشه دارد، یکی دیگر ازدلایل رو آوردن به فحشا یا رابطه های جنسی غیر متعارف شمرده میشود. عدم دسترسی به گزینه های متعارف سبب میگردد که ارضاء این غریزه دراشکال خشونت های جنسی تبارز نماید.گزارشهای فراوانی را ازمناطق مختلف افغانستان می شنویم که حتی اطفال خیلی خردسال از تعرض جنسی مصئون نمی مانند. چهارسال قبل خبرگزاری ای ایف پی، نوشته بود که یک سرباز پولیس ملی در گردیز به جرم استفاده جنسی از یک مرکب، به شش ماه زندان محکوم گردیده است. سرباز مذکور دلیل این رابطه را عدم استطاعت مالی درتامین مخارج عروسی ذکر کرده بود (5).
باتوجه به آنچه که گفته آمد، صنعت رو به گسترش روسپیگری درافغانستان یک واقعیت عریان اجتماعی است که حل این معضل ویا مهارکردن آن باخشونت امکان پذیر نمی باشد. همانگونه که اشاره رفت، کارگزاران این صنعت را عمدتا قربانیان جنگ تشکیل میدهند که ره آورد جریانهای متخاصم دراین جامعه می باشد. اما آنچه که نگران کننده است این است که عوارض ناشی ازگسترش این پدیده سلامت و امنیت جامعه را شدیدا درمعرض تهدید قرار داده است که متاسفانه هیچ توجهی منطقی ازطرف نظام دراین زمینه صورت نمی گیرد. بنابراین عدم توجه دولت، میزان بالای بی سوادی مردم، عدم آگاهی مردم از امراض مقاربتی، گستره ی این تهدیدرا باگذشت زمان بیشتر می نماید.
چنانچه که اشاره شد روسپیگری یک واقعیت اجتناب ناپذیر درتمام جوامع بشری است. اما این واقعیت زمانی سلامتی یک جامعه را بیشتر درمعرض خطر قرار میدهد که به عنوان یک واقعیت اجتماعی مورد انکار قرار گرفته و عوارض ناشی ازآن به فراموشی سپرده شود. فقر زدایی، ایجاد فرصت های شغلی، مدیریت کارآمد دولتی وتدوین برنامه های آموزشی گزینه های اند که می تواند از رشد وتکثیر فزاینده ی این پدیده جلو گیری نموده و سلامت جامعه را تامین نماید. ولی متاسفانه در هسته ی سیاست گزاری دولت درافغانستان، اهمیت این گونه پدیده ها قابل درک نیست و روسپیگری همچنان جرم سنگین دانسته میشود. درحالیکه روسپیگری زمانی جرم شناخته میشود که فرصت های شغلی و تامین نیازمندیهای اولیه شهروندان مانند دسترسی به نان وسرپناه بیمه گردیده باشد. درجامعه جنگ زده وفقر پرورده ای افغانستان که تسلسل جنگ خانمان برانداز به رغم ویرانیهای گسترده، صدها هزار بیوه، معلول، و یتیم را به یادگار گذاشته است روسپیگری آخرین گزینه ی ممکن برای زنده ماندن قربانیان این مصبیت شمرده میشود. اما روسپیگری قبل ازاینکه جرم دانسته شود یک بیماری مزمن است که ریشه درنابسامانیهای اقتصادی، فرهنگی واجتماعی جامعه دارد. درمان این بیماری با قید، زندان وارعاب وخشونت امکان پذیر نیست. تنها گزینه ی منطقی که می تواند این پدیده را مهار نموده وقابل کنترول نماید، مدیریت کارآمد دولتی، ایجاد فرصت های کاری، تسهیل شرایط ازدواج برای جوانان و تولید برنامه های آموزشی میباشند که متاسفانه هنوز آز آنها خبری نیست.
منابع:
1 Arne Borg (1981) Prostitution, Beskrivning, analys, förslag till åtgärder. Liber Förslag Stockholm
2 ـ علی دشتی. 23 سال رسالت. چاپ جرمنی 1999
http://www.metimes.com/International/2008/01/18/prostitution_thrives_in_afgh
anistan/8771 -3
http://www.rawa.org/rospi.htm 4
http://www.smh.com.au/articles/2004/03/16/1079199226530.html - 5
افغانستان به کدام سمت میرود؟
بی ثباتی گسترده در ولایات جنوب و انفجارات پی در پی در کابل، در زمره ء حوادثی هستند که نگرانی های فزاینده ي را نسبت به آینده امنیت در افغانستان، بوجو آورده است. آنگاه که طالبان از اریکه قدرت سر نگون گردیدند و سپس با حضور نیروهای بین اتلاف بین المللی و تشکیل دولت منتخب، تصور غالب بر این بود که فغانستان آهسته آهسته از کام هیولای جنگ بیرون می آید. چهار سال گذشت اما سایه های سیاه عوامل نا امنی، هنوز با همان شدت بر زنده گیی مردم سنگینی میکنند. رخدادهای مصیبت بار آخیر، که با شدت روز افزون فعالیت های طالبان همراه است، گمانه های را تقویت می کند که گویا دولت آقای کرزی و نیروهای اتلاف بین المللی از مقابله با مخالفین عاجز آمده اند و ابتکار عمل را بدست طالبان و عناصر القاعده می سپارند. اما اینکه با گذشت هرروز، چرا وضعیت چنین آشفته می شود و به رغم حضور گسترده ء جامعه بین المللی در افغانستان، چرا به این شدت در کوهستانهای جنوب این کشور، طالب می رُوید، سوالی است که از دیدگاه های متفاوت می شود به آن پاسخ گفت.
به باور این قلم ، پاسخ این سوال را قبل از همه باید در بی کفایتی و نبود مدیریت سالم در دولت آقای کرزی و سپس درعدم دقت امریکایها ، در پیچیده گیهای تعاملات اجتماعی و مناسبات سیاسی در افغانستان، جستجو کرد. دولت آقای کرزی با توجه به طول وعرض رنگینش، یکی از بی ابتکار ترین نظام های سیاسی در افغانستان است که به رغم حمایت گسترده ء مجامع بین المللی و ملیاردها دلار امریکایی، هنوز نتوانسته است مناسبات مردم و دولت را تعریف نماید. یکی از نقاط ضعف برجسته در دولت آقای کرزی که با گذشت هر روز سرنوشت این دولت را به سمت پریشانیهای بیشتر می کشاند، این است که، سیاست و برخورد دولت در برابر طالبان از همان آغاز، فاقد منطق و قواعد تعریف شده و سنجیده شده بوده است که حتی بسیاری از مشاوران آقای کرزی در این زمینه، نظر به علایق قومی و منافع قبیلوی شان، عملا اما بصورت غیر مستقیم در تقویت طالبان سهیم اند. چهار سال، با امکانات وسیع و حمایت گسترده ء بین المللی ، فرصتی مناسبی برای دولت آقای کرزی بود که با استفاده از آن می توانست در گام نخست به ترمیم بدنه فرسوده دولت بپر دازد و در قدم بعدی اولویت های کاری دولت را که قبل از همه چیز، رفع تهدید طالبان بود، مشخص نماید. چنین که نشد هیچ؛ اما ازنوع برخورد و استراتژی دولت در برابر طالبان، چنین بر می آمد که گویا مسیر طالبان برای تبدیل شدن به یک نیروی مهاجم، برای همیشه مسدود گردیده است. در واقع همین باور کاذب بود که در ذهن آقای کرزی و تیم همراه او، وسوسه های گرم می آفرید، تا دست در یخن جنرال دوستم و اسمعیل خان در آویزد بجای اینکه طالبان و عناصر القاعده را برای بی ثبات کردن اوضاع ، تهدید جدی پندارند. در این میان، نقش عوامل استخبارات پاکستان در دولت آقای کرزی و حلقه ي سیاست گزاریهای دولتی، واقعیتی دیگری است ا که نباید از کنار ان بساده گی گذشت. واقعیتی که همین چندی قبل، خود آقای کرزی از ان پرده برداشت. این ها عواملی هستند که دست در دست هم دادند و در پیوند ارگانیک با یدیگر، فرصتی را برای طالبان وعناصر القاعده فراهم آورد، که با استفاده از این فرصت توانستند به جنگ و گریز شان ، آرایش بهتر و بیشتر ببخشند؛ آرایشی که تمام توان دولت و اتلاف بین المللی را به مقابله فرا می خواند.. نباید از نظر پنهان داشت که انحراف سیاست دولت از علایق حیاتی و تمر کز ان به علایق درجه چندم، هنوز در زمره ء تلاشها و اهداف استراتژیک بخشی از استخبارات پاکستان است که برای آن هزینه های سنگینی را به مصرف می رسانند. اما در کنار این واقعیت، عواملی دیگری نیز هستند که در انحراف کشیدن سیاست های دولت از پرداختن به معضلات اصلی و علایق حیاتی، سهیم اند. ولی آنچه که در این میان از همه بر جسته می نماید، ضعف مدیرت و رهبری در سیاست های کلان دولتی است که بجای برخورد قاطع با عوامل نا امنی ، زمینه ي رشد و پرورش طالبان را در کوهستانهای جنوب فراهم کرده است . تیم آقای کرزی نه تنها که سر نوشت دولت را به پریشانی کشیده است، بلکه امریکایها را نیز فریب داده است. به رغم این واقعیت که امریکایها طرف اصلی قضیه اند، اما اشارات و استخارات تیم آقای کرزی، در بسیاری از تصامیم و نوع برخورد امریکایها در برابر واقعیت های موجود در افغانستان، اثر گذار بوده است. درست همین اثر گذاری است که سهم امریکایها را در آشفته شدن وضع موجود بر جسته می سازند.
امریکایی ها بالنوبه در گزینه های رفتاری نیروهای اتلاف بین المللی در افغانستان اثر گذار اند. هر آنچه را که اشارات و استخارات امریکایها ثواب پندارند، دیگران نیز کم و بیش همان را انجام میدهند. اما آنچه که در این اواخر از قراین برمی آید این است که ، بازی امریکایها درافغانستان، برای بسیاری از متحدان اروپایی ان، رفته رفته سوال بر انگیز می شود. بسیاری از کشورهای که در افغانستان نیروی نظامی دارند، به رغم اینکه هزینه ي سنگینی را متحمل می شوند، دست کم در داخل کشور شان، در برابر افکار عمومی نیز قراردارند. چیزی که برای آن پاسخ روشن و توجیه قناعت بخش باید داشت. نطقه ء مبهمی که در این سودای آشفته ، درک آن دشوار است این است که؛ امریکایها میدانند که طالبان از کجا تمویل میشوند و در کجا مهارتهای رزمی را فرا می گیرند. اما اینکه چرا تلاشهای امریکا برای تامین امنیت در افغانستان، خطوط انحرافی دارند؛ سوالی است که یافتن پاسخ درست برای آن، چشمان مسلح میخواهد.
اما به رغم اینکه طالبان در بسیاری از مناطق و نواحی جنوب و جنوب غرب، ابتکار عمل را در دست دارند و در هر جا که بخواهند شبیخون میزنند، هنوز نمیتوان از شکست و یا موفقیت اتلاف بین المللی در افغانستان سخن گفت. اما علایمی و اشاراتی قابل دریافت اند که اگر دولت آقای کرزی و امریکا یها ، به آن دقت نورزند، چندان دور نخواهد بود که نیروهای اتلاف بین المللی مجبور به ترک افغانستان گردند بدون اینکه وعده های گرم بوش و تونی بلر برای مردم افغانستان، جامه عمل بپوشند.
حیدر حسینی
خبر کوتاه بود!
خبر کوتاه بود! بی نظیر بوتو، رهبر حزب مردم پاکستان بعد از ختم سخنرانی در جمع هوادارانش درشهر راولپندی، دراثر شلیک گلوله ی یک بم گذار انتحاری جان باخت. شنیدن این خبر میلیونها انسان را در شوک فرو برده وغرق اندوه کرد. بی نظیر بوتو از معدود زنانی بود که دریک کشور اسلامی، برای دو نوبت به سمت نخست وزیری برگزیده شد اما بدلیل اتهام به سوء استفاده ی مالی و عدم مدیریت، از سمتش معزول گردید.
خانم بوتو، دانش آموخته ی غرب بود و با توجه به محبوبیت پدرش ذوالفقار علی بوتو درمیان اقشار فقیر پاکستان، یکی از پرجاذبه ترین رهبران سیاسی درشبه قاره هند بود که بایک تکان دستهایش هزاران انسان را به خیابان می کشانید. باتوجه به جایگاه دین و سنت های دینی دررفتار و مناسبات اجتماعی مردم پاکستان، حضور یک زن در اهرم رهبری یک جریان نیرومند سیاسی ویا نظام سیاسی، یک اتفاق نادر محسوب میگردد.
تردیدی نیست که بینظیر بوتو، برای بسیاری از هوادارانش یک رهبر کاریزماتیک تلقی میگردید که محبوبیتش عمدتا در دل طبقه فقیر این جامعه گره خورده بود و توسط آراه همین مردم، برای دو نوبت در سمت نخست وزیر برگزیده شد.
بینظیر بوتو، انسان جسور و باشهامت بود که ازرو در رویی و تقابل باحوادث نمی هراسید و سرانجام همین شهامت به قمت جانش انجامید. خانم بوتو، دشمنان زیادی داشت که خیلی ازآنها در زمان زمامداری اش پرورش یافته و برای نابودی اش به هراقدام ممکن توسل می جُست. خانم بوتو، باتمام مهارت و چیره دستی که درسیاست وتعاملات سیاسی داشت، توطئه مرگش توسط حلقاتی به اجرا درامد که خود روزگاری در تقویت آنها مدد رسانده بود.
هردو نوبت انتخاب ایشان درسمت نخست وزیر، مصادف با اوج بحران درافغانستان بود.
سیاست پاکستان درقبال افغانستان، با توجه به اینکه دریک خط و مسیر ازقبل تعریف وتدوین شده دنبال میگردد، اما درزمان صدارت خانم بوتو، گزینه های بیشتری برآن افزوده گردید که تولید وتقویت طالبان بخشی عمده ی از این گزینه ها می باشد. تضعیف و تخریب افغانستان، شالوده ی اصلی سیاست پاکستان را درسه دهه ی اخیر شکل داده است که زمامداران پاکستان گزینه های متفاوتی را برای نیل به این هدف به کار برده اند.
تقویت بنیاد گرایی وترویج طالبان درافغانستان، برای براورده شدن اهداف استراتژیک پاکستان وفراتر از آن برای تامین منافع متحدین پاکستان دریک مقطع گزینه مطلوب وموثر تصور می گردید که درزمان صدارت خانم بوتو، دراشکال و ابعاد گسترده تری فرصت عمل یافت و توسط وزیر کابینه ی ایشان، نصرالله بابر، کارگردانی و مدیریت گردید.
اگر چه خانم بوتو، درآخرین مصاحبه اش با بی بی سی، حمایتش را درزمان زمامداری اش از بنیاد گرایی اسلامی به شدت تکذیب کرد، اما واقعیت این است که درزمان صدارت ایشان، جنب وجوش و رونق فزاینده ی فضای مدارس دینی را درپاکستان فرا گرفته بود؛ به گونه ی که هزاران طالب دینی خواب شهادت را می دیدند. حمایت بیدریغ پاکستان از طالبان درافغانستان و تمویل و گسترش شبکه های رادیکال اسلامی در مناطق قبایلی ، این گمانه را تقویت میکند که خانم بوتو، از فرایند رشد بنیادگرایی اسلامی برای امنیت پاکستان غافل بوده است. حتی درسالهای اخیر که هر ازگاهی ثبات پاکستان، توسط حلقات افراطی مذهبی درمعرض تهدید قرار می گرفت، عمق وجدیت این خطر برای خانم بوتو، آنگونه قابل احساس نبود مگر تازمانیکه درهنگام برگشتش از تبعید، درشهرکراچی مورد حمله انتحاری قرار گرفت واما جان به سلامت برد.
ناظرین سیاسی معتقدند که حمله انتحاری به جان خانم بوتو درشهر کراچی، محاسبات ودریافت ایشان را از تهدید حلقات بنیادگرایی اسلامی در درون وبیرون دولت، کاملا دگرگون کرد ودرست پس از وقوع این حادثه ی مرگباربود که انگشت اتهام ایشان به طرف کسانی اشاره رفت که حتی بعضی ازایشان درمشاغل حساس دردرون سرویس اطلاعاتی ارتش انجام وظیفه می نمایند. به همین دلیل بود که بوتو ازدولت پرویز مشرف تقاضاکرده بودکه درشناسایی عوامل این حادثه، از کارشناسان غربی نیز دعوت به عمل آورند، اما گروه فشار در درون دولت به اندازه کافی نیرومند بود که هرگز به این تقاضا پاسخ مثبت داده نشود.
به باور بسیاری ازکارشناسان مسایل سیاسی پاکستان، خصومت وعناد علیه خانواده بوتو دردستگاه ارتش، سابقه سی ساله دارد که حتی دراثر همین مخاصمت بسیاری ازفعالین سیاسی حزب مردم و طرفداران بوتو، توسط ارتش به زندانهای طویل و گاهی هم به نابودی محکوم شده اند. اعدام ذوالفقارعلی بوتو، درسال 1977 میلادی توسط جنرال ضیا الحق، نطقه ی آغاز این خصومت تلقی میگردد. اما ترور سوال برانگیز خانم بوتو، بدون تردید این خصومت را یکباردیگر، تجدید نموده وزمینه را برای تشنج و بی ثباتی بیشتر فراهم می نماید.
اگرچه ظاهرا القاعده مسئولیت این ترور را به عهده گرفته است اما باتوجه به محل حاثه که در محاصره پادگانهای ارتش قرار دارد وبا توجه به تدابیر شدید امنیتی که از طرف دولت وهمچنان از طرف هوادارن خانم بوتو، اعمال میگردید، نمی توان به این ساده گی تنها القاعده را مسئول و مسبب این حادثه دانست. تردیدی نیست که پیش فرضها و پیش زمینه های این ترور، بامساعدت عناصری ازدرون سرویس اطلاعاتی ارتش پاکستان فراهم گردیده باشد. کارشناسان مسایل پاکستان معتقدند که عناصر بنیادگرا دردرون ارتش، درموقعیت نیرومندی قرار داردکه توانسته اند درخیلی از زمینه ها، سیاست و رفتار دولت را تعریف وتمثیل نمایند. به طور مثال: ناامن ساختن مناطقی از جنوب غرب پاکستان و تمویل وتجهیز طالبان و عناصر افراطی عملا از درون سرویس اطلاعاتی ارتش هدایت ومدیریت گردیده است.
برگشت خانم بوتو به پاکستان به تشویق وترغیب امریکا و انگلیس صورت گرفته بود. در قضاوت وبرداشت امریکایها و انگلیسها، ایشان تنها گزینه ی ممکن برای کنترول اوضاع وحتی مهار ساختن فعالیت های بنیادگرایی تصور میگردید. به همین دلیل، عناصر بنیادگرا دردرون نظام وبخصوص دردرون سرویس اطلاعاتی ارتش، با برگشت ایشان به شدت مخالفت می ورزید و حتی ایمل الظواهری یک از رهبران القاعده، ایشان را فرستاده امریکا و انگلیس تعریف کرده بود. اینکه خانم بوتو تاکجامی توانست درکنترول اوضاع، مهار ساختن تنشهای روزافزون، و ترویج دموکراسی، موثرواقع شود، بحث علیحیده است. اما قدر مُسّلم این است که ترور ایشان پاکستان را از نظر سیاسی درمعرض انشعاب قرار داده و راه را برای تشنج وبی ثباتی هرچه بیشتر هموار کرده است. بی ثباتی سیاسی دریک کشوری که دارای قدرت هسته ی میباشد، نگرانیهای جدی را درمجامع بیین الملی برانگیخته است. باورغالب این است که اوضاع اگر تحت کنترول درنیاید، پیامدهای ناگوار آن منطقه ی وسیعی را خیلی فراتر از پاکستان فرا خواهد گرفت. اما خانم بوتو قربانی سیاستی شد که خود روزگاری در تقویت آن سهم داشت.
چه گونه ملت شویم؟
چه گونه ملت شویم؟
واژه لاتینی (nation ) که به فارسی ملت ترجمه شده است، از چشم انداز تاریخی به اواسط قرن 17 میلادی برمیگردد. تعبیر وتفسیر متفاوتی که در گذر زمان از این واژه صورت گرفته، این واژه را بصورت یک پدیده چند بعدی وارد ادبیات سیاسی وجامعه شناختی کرده است. کاربرد "ملت" در زمین های متفاوت، سبب گردیده است که تعریف یکسان و یکدست از آن وجود نداشته باشد و به همین دلیل است که در مقاطع مختلف تاریخی در اشکال متفاوت تعبیر و تعریف گردیده است. بصور مثال؛ در یک برش زمانی، واژه ملت به یک گروه معینی ازمردم اطلاق گردیده است که دریک جغرافیای مشخص می زیسته اند. دربرخی موارد "ملت" به مفهوم اقاریب خونی، تعلقات خانواده گی و حتی مترادف با تشکیلات سیاسی نیز به کار رفته است. اما با گذر زمان و تغیر وتحولات در گستره ی تعاملات و مناسبات سیاسی ـ اجتماعی، واژه "ملت" با اهمیت بیشتر و درکسوت یک پدیده ی سیاسی وارد این مناسبات گردیده است. "ملت" در اشکال واعتبار یک پدیده ی سیاسی مترادف با یک طبقه ممتاز اجتماعی و گاهی هم مترادف با نخبه گان فکری تعبیر گردیده است که مراد از آن عمدتا مالکین ثروت و مبلغین مذهبی بوده اند. اما واژه مردم (people ) از منظر تاریخی، بر یک طیف وسیعتری از اعضای جامعه که گروه های متفاوتی در آن شامل بوده اند، اطلاق گردیده است. با انقلاب برژوازی درفرانسه، انگلستان وامریکا، پدیده جدیدی به نام "اقتدار مردم" دربستر تعاملات و مناسبات سیاسی ظهور کرد که مردم را دارای حقوق و اقتدار سیاسی می دانست. انقلاب برژوازی درواقع تحولات جدیدی را در عرصه ء مناسبات سیاسی واقتصادی فراهم آورد که شکل گیری بسیاری از دولت ها وملت ها، فرایند همین تحولات دانسته میشود.
محقق سوئدی Dan Person (2005) معتقد است که ملت به مفهوم مدرن آن عمدتا بعد از انقلاب فرانسه (1789-1799) پا به عرصه وجود گذاشت، زمانی که سازمانهای سیاسی به تدریج درکسوت واعتبار دولت های مدرن، توسعه یافتند. اما واژه "ملت" دست کم با سه معنی و تعبیر نسبتا ازهم متفاوت، به کار برده شده است. درمعنی اول، ملت به مفهوم یک نظام سیاسی به کار رفته است که بطور نمونه به سازمان ملل متحد می توان اشاره کرد که متشکل از دولتها مختلف می باشد. و فراتر از آن، روابطی که میان دولت ها برقرار میشود در چهارچوب یک قانون مشخص تعریف وتدوین میگردد که قانون روابط بین المللی نامیده اند. درمعنی دوم به مفهوم یک کتله ء مردمی با فرهنگ وسنت های مشترک، فارغ از محدویت جغرافیای تعریف شده است. در معنی سوم، واژه ملت مبتنی بر گزینه های ساختاری تعریف شده است که دراین تعریف زبان مشترک، فرهنگ مشترک، دین مشترک، علایق مشترک، و جغرافیای مشترک از ویژه گیهای آن دانسته میشود.
ملت درمفهوم امروزی آن به مجموعه ای ازانسانها اطلاق میگردد که دریک محدوده مشخص جغرافیایی با نظم ونظام واحد، فرهنگ وسنت های مشترک، علایق و منافغ مشترک، سهم مساوی در اداره دولت، امتیازات مساوی ازفرایند تلاشهای مشترک، حسن همجواری و اخلاق همزیستی مسالمت آمیز درکنارهمدیگر زندگی میکنند. تکوین ملت درمفهوم مدرن آن، عمدتا برفرضیه ساختارگرایی (Social construction ) استوار است. از دیدگاه ساختارگرایی، ملت های موجود درواقع فرایند رخدادها و تحولات سیاسی واقتصادی دانسته میشود که این تحولات و رخدادها توسط خود انسانها مدیریت ورهبری شده اند. سوای از انقلاب صنعتی که یکی از پدیده های مهم در ایجاد و تکوین ملت های معاصر دانسته میشود، توسعه طلبی دول استعماری، جنگهای اول و دوم جهانی ، مکاتب و باورهای سیاسی مانند ناسیونالیسم و کمونیزم پدیده ها ی دپگری اند که بستر تکوین ملت و دولت های معاصر را فراهم آورده اند. اما درکنار این عوامل و دلایل، علایق و منافع مشترک و تعامل نمادهای متفاوت درهمبستگی و همگرای این ساختار نقش محرز داشته اند(2).
روند ملت سازی درافغانستان
افغانستان به عنوان یک واحد مستقل از یک پیکره ی بزرگ، توسط احمد شا ابدالی (1747) ایجاد گردید. اما اینکه تلاشهای احمد شا درانی را ساختن هویت وملت واحد تعبیر وتفسیر می نمایند قراین منطقی چنین حکمی را تایئد نمی کند. ازمنظر تاریخی، زمانیکه احمد شا به قتل نادر افشار، کمر بست، پرداخت های فکری هویت ـ ملت، هنوز از حلقات روشنفکری اروپایی پا فراتر نگذاشته بود. ازاین رو، انگیزه و مقاصد احمد شا درانی برای ایجاد افغانستان با توجه به شرایط زمانی ومکانی آن، تنها می تواند در بستر علایق شخصی، اهداف اقتصادی و انگیزه های قدرت طلبی قابل تحلیل و تفسیر باشد. چنانچه که سیر حوادث تاریخی در تمام منطقه تحت تاثیر همین انگیزه ها قرار داشته اند. لشکر کشیها و نبردهای سنگینی که ازاین منطقه رهبری شده اند، عمدتا درمحور علایق و مقاصد کوتا مدت اقتصادی تحلیل و تفسیر شده اند. احمد شا درانی قبل ازهمه چیز یک نظام قبیله ای را بیان نهاد، اما دیری نگذشت که همین نظام، به بستر رقابت های خونین میان دو قبیله ی محمد زایی و سدو زایی تبدیل گردید. قطع نظر ازاینکه این رقابت ها چقدر خونین بوده اند اما قدر مسلم این است که همین رقابت های براندازنده، فرصت ایجاد یک دولت ـ ملت قاعده مند را به تفرق و عصبیت های مفرط قومی تبدیل کرد (3).
رخدادها وتحولات تاریخی افغانستان اگر بدور از پیشفرضها و پیش قضاوت های مبتنی بر علایق وگرایش قومی مورد دقت و کنکاش قرار گیرد، این یقین برجسته میگردد که روند ملت ـ دولت وهویت سازی دراین سرزمین، ازمیان دریای خون عبور کرده است وبه همین دلیل این روند هیچ گاهی به ملت ـ دولت همبسته گر و همگرا و هویت یک دست، منتهی نگردیده است. بستری فکری که این روند در آن شکل گرفته، چنان بیمار وعفونت زا بوده که این روند را درامتداد تاریخ به یک جریان بیمار ، خون ریز و ویرانگر تبدیل کرده است. واقعیت این است که بسیاری از عوامل بحران امروز، در بستر همین روند بیمار تغذیه شده اند و جان گرفته اند که هنوز هم ازاین مردم قربانی میگیرند.
دولت همبستگر وهمگرا در واقع حاصل اندیشه و تفکر همبسته وهمگرا می باشد. اندیشه و تفکر همبسته و همگرا دریک جامعه، تولید و بازتولید شرایط پرورش اجتماعی حاکم درآن جامعه می باشد. به هر اندازه که نهادها و محیط پرورش اجتماعی بازتاب توافق اجتماعی وتعامل نمادها باشد، به همان اندازه زمینه برای رشد وتکامل اندیشه های همبستگر وهمگرا فراهم میگردد. ملت ـ دولت ازجمله پدیده های اند که دربستر پرورش اجتماعی، تعامل نمادها و دریک روند منطقی تکوین می یابد. عواملی که این روند را سرعت بخشیده و به مقصد منتهی می سازد زیاد اند. قطع نظر از خصوصیات جغرافیایی، منابع اقتصادی، شرایط زمانی ـ مکانی، فرهنگ وسنت های رایج که درمیزان موفقیت یا عدم موفقیت این روند اثر گذار اند، دو گزینه فکری بیشتر ازهمه دراین روند مهم دانسته میشود که عبارت اند از پرورش اجتماعی ( Socialization ) و تعامل نمادین ( Symbolicintractionism ).
از منظر تعامل نمادین یا ( symbolic intractionism ) هنجارها و رفتارهای رایج درمناسبات اجتماعی ومعیارهای قضاوت ازجمله پدیده های اند که درتعامل نمادها بوجودمی آیند. به همانگونه که نمادها می توانند قابل تعریف و بازتعریف باشند، تعاملات اجتماعی نیز قابل تغیر و تحول اند. انسانها قادراند که شرایط زیستی و تعاملات اجتماعی را طبق میل و علایق شان متحول ساخته وتعریف نمایند (4). گاهی اتفاق می افتد که به دلایل مختلف، ازجمله به دلایل عدم توجه به اهمیت نمادها متفرق، نمادها در تعامل منطقی قرار نمیگیرند. فرایند هرتعامل، منطقی و یاغیر منطقی، بصورت خصلت های رفتاری وارد مناسبات اجتماعی میگردد. به هر پیمانه ی که نمادها با گزینه های منطقی در تعامل قرار بگیرند، به همان اندازه خصلت های رفتاری می توانند مسالمت آمیز و سازنده باشند. اگر نمادها و سازه های بخشی از جامعه، دراین تعامل از نظر دور انگاشته شود، نمادها بیرون از روند تعامل، به عناصر تنش زا تبدیل میگردد که فرایند آن هرج ومرج و تفرق اجتماعی خواهد بود. شرایط دولت ـ ملت سازی نیز از این قاعده مستثنی نیست. به هر پیمانه ی که نمادهای متفاوت یک جامعه ی متکثر، در روند دولت ـ ملت سازی، مورد توجه قرار گیرد، به همان اندازه این روند منطقی می نماید و ملت و دولت می تواند آیینه پرداز تمام نمادهای اثر گذار درجامعه باشد. ملت ودولت سازی در واقع تعامل همین نمادها می باشد که عدم رعایت توازن در تعامل این نمادها، این روند را بر ضد آن تبدیل میکند. تاریخ ملت و دولت سازی درافغانستان، روایت گر این واقعیت است که این روند بدون توجه به نمادهای اثر گذار طرح گردیده و درفرجام به جا ی اینکه به یک دولت و ملت همبستگر و همگرا منتهی گردد، تنفر وتفرق را درمناسبات اجتماعی نهادینه ساخته است . همین معضل سبب گردیده است که پرورش اجتماعی دربستر داده ها، سنت ها و ارزشهای قومی صورت پذیرد و درنهایت جامعه به دسته های نا همگون و نا همگرا تقسیم گردد.
پرورش اجتماعی
پرورش اجتماعی یا ( Socialization ) یک بحث بیسار مفصل و دراز دامن است. این اصطلاح برای اولین بار درسال 1900 توسط ایمیلی دورکیم، وارد ادبیات جامعه شناختی گردیدکه امروز به عنوان یکی از تیئوری های کلیدی در رفتار وهنجار شناسی شناخته میشود. پرورش اجتماعی به جریان اطلاق میگردد که دربسترآن انسانها از دوران طفولیت تا پیری، بصورت مستمر اخلاق، رفتار و هنجارهای رایج در روابط اجتماعی را فرا می گیرند. از منظر این تیئوری، رفتار و کاراکترهای اخلاقی انسانها، یک پدیده اکتسابی بوده که از محیط خانواده ، شبکه روابط اجتماعی و نهادهای فرهنگی ـ اجتماعی فرا می گیرند. بر مبنای این تیئوری، هنجارها ومعیارهای حاکم وغالب در مناسبات اجتماعی و الگوهای رفتاری انسانها، دریک تعامل متقابل ساخته و پرداخته میشود. به تعبیر دگر، اخلاق والگوهای رفتاری امروز، محصول مناسبات وفرهنگ حاکم بر مناسبات دیروز است. نهادهای اثر گذار این الگو ها را تعریف وتدوین میکنند و به تدریج وارد مناسبات اجتماعی میگردد. خانواده، مکتب، شبکه روابط اجتماعی، دانشگاه و محیط کار ازجمله نهادهای اند که مراحل مختلف پرورش اجتماعی را طرح و تعریف وتدوین میکنند(5).
درافغانستان، نهادهای پرورش اجتماعی متاثیر از سنت، فرهنگ، باورهای چند مذهبی وهنجارهای قومی اند که تعصب و تفرق از دوران طفولیت وارد الگوهای رفتاری گردیده و به تدریج بخشی از کاراکترهای اخلاقی یک شخص را شکل می بخشد. این کاراکترها و خصلت رفتاری درخیلی ها بدون تغیر و تحول، تا آخر عمر باقی می ماند. به ندرت اتفاق افتاده است که این خصایل رفتاری درافراد، جایش را به نگرش و باورهای فرا قومی وفرا مذهبی بسپارند که در واقع میشود از آن به عنوان هنجار شکنی نام برد. با توجه به این واقعیت که انسانها موجودات قابل تغیر اند، اما این خصایل رفتاری حتی گاهی به صورت ناخود آگاه در رفتار کسانی که تغیر کرده اند به مشاهده میرسند. بنابر این درجامعه ای که پرورش اجتماعی دربستر فرهنگ و سنت ها قومی، اعتقادات چند مذهبی، وگرایش های میلیتی شکل می پذیرد و تفرق و تعصب درخیلی موارد از محیط خانواده وارد الگوهای رفتاری اطفال میشود، درنهایت جامعه به دسته های ناهمبسته و نا همگرا تقسیم میگردد. چنانچه که افغانستان امروز، این واقعیت تلخ را در امتداد تمام حوادث تلخ و مصیبت بارش، به نمایش می گذارد. با توجه با این واقعیت، مردم افغانستان، به رغم داشتن سرزمین واحد، هیچ گاهی ملت همبسته و همگرا نبوده اند و چنین ادعای هم از یک خود فریبی شرین، چیزی بیشتر نیست.
فراایند ملت سازی درافغانستان
همانگونه که اشاره رفت، روند دولت ـ ملت سازی، درافغانستان ازمیان دریای خون عبور کرده است. ولی از آنجایکه این روند با اهداف ونیت برتری خواهی و معیارهای نژادمحور، آغاز گردیده است، دولت و ملت حاصل ازاین تلاش، هیچ گاهی نتوانسته اند که در کسوت و نماد همزیستی مسالمت آمیز، و ممثل اراده همگانی و بازتاب علایق ملی، تبلور وتجلی نمایند. دولت به جای اینکه مروج ومبلغ باورهای همبسته گر و اندیشه های خرد محور باشد، تفرق وعصبیت های قومی را درهنجارهای اجتماعی نهادینه ساخته و عملا عامل پرورش تنش و خشونت قرار گرفته است. ازهمین رو ، مردم افغانستان هیچ گاهی خودرا ملت همبسته ، هم سرنوشت و داری علایق مشترک احساس نکرده اند. بدلیل اینکه حاکمیت خود مروج عصبیت های قومی ومذهبی بوده است، تفرق اجتماعی عملا به تجزیه قومی منجر گردیده است که حتی کابل که پای تخت افغانستان است ، این واقعیت را بصورت عریان وبرهنه درمعرض نمایش میگذارد.
به تعبیر روشن تر می توان گفت که تلاشهای که از بستر حاکمیت برای ملت سازی صورت گرفته درواقع با ثرب و سر نیزه همرا بوده که به جای ملت ساختن، جراحت های خونینی را بر اندام این سرزمین تحمیل کرده اند. فرایند این تلاشها، تفرق و تنفر آمیخته با عصبیتی اند که درشریانهای روابط و مناسبات اجتماعی نهادمند گردیده اند. یکی از نمادها برجسته یک ملت، خویشاوندی ملی است. خویشاوندی ملی قبل ازهر چیز، عنصر اعتماد و احترام واعتراف به ارزشهای متقابل را درمعرض دید میگذارد. فرایند خویشاوندی ملی، میتواند رشد استعداد جامعه و تشریک مساعی برای توسعه متوازن را درعرصه های متفاوت زندگی فراهم و بستر سازی نماید. فقدان این پدیده درساختار روابط اجتماعی، قبل ازهرچیز، روحیه بی اعتمادی وخود برتر بینی کاذب را به نمایش گذاشته ودرفرجام تجزیه و تفرق قومی را برجسته می سازد. درافغانستان ازآنجایکه پدیده های اجتماعی از چشم انداز حاکمیت نگرسته و تعریف شده اند، سبب گردیده است که معیارهای قضاوت در روابط و مناسبات اجتماعی معیارهای حاکمیت پسند باشد. حاکمیت هم بدلیل اینکه ممثل اراده و منافع و ترویج گر سنتهای یک بخشی از جامعه بوده، با تمام امکانات تلاش صورت گرفته است که خصلت های رفتاری حاکمیت پسند، معیار قضاوت برای رفتار وهنجارهای تمام اقوام ساکن دراین سرزمین قرار بگیرد. یعنی هرآنچه که بااین معیار همخوانی داشته باشند، پسندیده و متباقی باید به شدت سرکوب گردند. متاسفانه به دلیل تعصب مفرط، هیچ کسی به این واقعیت توجه نکرده اند که تنوع فرهنگی دریک جامعه و حمایت از تکثر فرهنگی ، بصورت خوبتر وبهتر زمینه های رشد وشکوفای استعداد جامعه را فراهم می سازد. حمایت حاکمیت از فرهنگ وسنت های حاکم وتحقیر و سرکوب نمادهای فرهنگی اقوام بیرون از دایره حاکمیت، نه تنها زمینه توسعه وتکامل را فراهم نکرده بلکه این کشور را برای یک قرن از مسیر توسعه وتکامل منحرف کرده است. فرایند این رویه، موانع متعددی رادرمسیر توسعه وتکامل این جامعه ایجاد کرده است که عدم خویشاوندی ملی یکی از این موانع تلقی میگردد. شاید این پدیده درنظرگاه اول چندان مهم به نظر نیاید، اما اگر با دقت بیشتری به آن نگرسته شود، اهمیت آن در توسعه اجتماعی محرز و مسلم میگردد.
شرایط و زمینه های رشد تفکر ملی
با توجه به آنچه که گفته آمد، مردم افغانستان تاهنوز همزیستی مسالمت آمیز وخویشاوندی ملی را تجربه نکرده اند و تاهنوز هم از گروه های پراگنده قومی به یک ملت همبسته و همگرا چهره عوض نکرده اند. ملت همبسته وهمگرا درواقع دربستر اندیشه وتفکر ملی تکوین یافته و شکل میگیرد. اگر قرار باشد که مردم افغانستان در کسوت یک ملت همبسته و همگرا عرض قامت نمایند، قبل ازهمه چیز باید شرایط و زمینه های رشد تفکر و اندیشه ی ملی فراهم گردد. این شرایط چیزی نیست که بصورت خودکار فراهم آید. این شرایط در حقیقیت مجموعه ای از گزینه های فکری و اقتصادی اند که بارعایت آن درعرصه های متفاوت مناسبات و روابط اجتماعی، زمینه ی برای شکل گیری تفکر واندیشه ملی فراهم میگردد. ازمجموعه ی این گزینه های فکری، دو گزینه ی بیسار برجسته اند که بسیاری از تعاملات اجتماعی و از آن جمله شکل گیری ورشد تفکر ملی را بستر سازی میکنند. این دو گزینه، که قبلا به آن پرداخته شد، پرورش اجتماعی (Socialization ) و تعامل نمادین یا (Symbolicintractionism ) میباشند.
تعامل نمادهای متفاوت ومتکثر در یک روند منطقی و باز نگری در شرایط پرورش اجتماعی و همچنان ایجاد تغیر وتحول در ساختار نهاد های اثر گذار در روند پرورش اجتماعی، گزینه منطقی و بستر اصلی برای شکل گیری ورشد تفکر ملی تلقی میگردد. دریک کشور مانند افغانستان با تکثر فرهنگ ونمادهای متفاوت قومی، تعامل نمادین در واقع تعامل وتوافق نمادهای متفاوت قومی اند که به تدریج از حالت نماد های متفاوت ومتکثر به یک کلیت واحد وقابل پذیرش همگانی تبدیل میگردد. این تعامل می تواند در یک روند دیالکتیکی، فصل جدیدی را درتاریخ مناسبات اجتماعی میان مردم به وجود بیاورد که درآن تفرق و عصبیت های قومی جایش را به همزیستی مسالمت آمیز و خویشاوندی ملی بسپارد. تجارب تاریخی نشان داده اند که زیر ساخت تفکرملی و اندیشه های فراقومی، درتعامل نمادهای متکثر و دربستر پرورش اجتماعی شکل می گیرد. آنچه که قواعد رفتاری و کاراکترهای اخلاقی انسانهارا شکل می بخشد، درواقع آموزه های اند که بصورت اکتسابی از تعامل نمادها در روند پرورش اجتماعی فرا گرفته میشود. دقت در تعامل نمادها و تحول درساختار نهاد های اثر گذار درروندپرورش اجتماعی، گام اصلی برای پرورش و نهادینه ساختن تفکر ملی تلقی میگردد. با نهادمند ساختن این تفکر در ذهن جامعه و و تبارز آن در الگوهای رفتاری مردم ، ملت همبسته و همگرا از یک توهم به یک واقعیت تبدیل میگردد.
منابع:
Kedourie, E lie (1993). Nationalismen. WSOY, Finland 1995. - 1
- Gellnes, Ernest (1997). Satat, Nation, Nationalism. AiT scandbook, Falun 19972
3 ۴ فرهنگ، میرمحمد صدیق (1385 خورشیدی) افغانستان درپنج قرن اخیر. موسسه انتاشارات عرفان تهران
Giddens, Anthony (2003). Sociology. Lund, Studentlitteratur.4
5- Horst Jugen Helle (2005) Symbolic Interaction and Verstehen Peter Lang GmbH
هرکه ناموخت ازگذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
به بهانه بزرگداشت از هفتادهشتمین سال وفات متفکر و تاریخ نگار نامدارفغانستان، مرحوم ملا فیض محمد کاتب هزاره.
تاریخ را آیینه کردارانسانها نامیده اند؛ آیینه ی که کردار و پندار انسانها را در درازنای تاریخ به نمایش می گذارد.
باتوجه به این تعریف کوتاه ازتاریخ، تاریخ نگاران آیینه پردازان و یا به تعریف دگر تصویر گرانی اند که وقایع و رخدادهای تاریخی را همانگونه که اتفاق افتاده اند، می نگارند و درمعرض انعکاس میگذارند. این نگارش وتصاویر به هرپیمانه ی که با دقت وصداقت تاریخ نگار همراه باشد به همان پیمانه ابعاد آموزندگی آن بیشتر واهمیت تاریخی آن برتراند.
فیض محمد کاتب هزاره، چهره ی درخشان ونام مطمئین درمیان تاریخ نویسان وتاریخ نگاران افغانستان است که بدلیل صداقت و توانمندی ویژه اش درنگارش تاریخ افغانستان، ازشهرت واعتبار ویژه برخوردار است. ویژه گیهای که کاتب را ازسایر تاریخ نگاران افغانستان ممتاز می نماید، درنخست صداقت وتوانمندی علمی ایشان درعلم نگارش تاریخ، و در مرحله بعد دست رسی ایشان دراسناد ومدارک درجه یک ، در دستگاه حاکمیت است.
آنچه را که دگران به دلایل متعدد از پرداختن به آن حذر کرده اند و یاعمدا خواسته اند که بروفق مراد حاکمیت به نگارش درآورند، کاتب توانسته است که باهمان اصالت واعتبار اولی اش به نگارش درآورد ودرحافظه تاریخ بسپارد. کاتب خود متفکر واندیشمند چیره دستی است که برعلوم متداول زمانش تسلط دارد که به همین دلیل اخلاق و الزامات قواعد تاریخ نگاری در نگاشته های ایشان مورد دقت قرار گرفته است. از مرحوم کاتب آثار زیادی بجا مانده اند اما سراج التواریخ که درسه جلد نگارش یافته است ازمهم ترین آثار ایشان محسوب میگردد.
جلد سوم سراج التواریخ که عمدتا به حوادث ورخدادهای دوران حاکمیت بیست ویک ساله امیر عبدالرحمن می پردازد، یکی ازمهم ترین اثر تاریخی است که یک دوره سیاهی ازتاریخ افغانستان را به تصویر کشیده است؛ دوره سیاهی که عوامل بسیاری از مصبیت های افغانستنان، درآن ریشه دارند و همین عوامل دربستر زمان، به باورهای مصیبت ساز و زندگی سوز تبدیل گردیده اند. باتوجه به سیرحوادث تاریخی و تاثیرات مصیبت بار آن درساختار و ابعاد مختلف زندگی مردم افغانتسان، اگر اعتراف کنیم که پاره ی ازتاریخ افغانستان، نگارشنامه جور، جهل، استبداد، لشکر کشیها و تمدن ستزیهای اند که در اعتبار وکسوت افتخارات ملی برای مان عرضه شده است، درواقع شهامتی است که درمعرض نمایش گذاشته ایم. البته این شهامت خدمت بزرگی است که درپرتو آن میتوان با دید عقلانی ترو چشم انداز وسیع تر به حوادت و رخدادهای تاریخی پرداخت. رخدادهای تاریخی در یک تسلسل منطقی قابل تحلیل وتفسیر اند. هرگاه این تسلسل منطقی مد نظر قرار نگیرد، ریشه وعوامل بسیاری ازناهنجاریها همچنان مکتوم و ازانظار پنهان خواهند ماند. متاسفانه خیلی ازتاریخ نویسان افغانستان، پاره ی ازحوادث این منطقه را که دربسترعقده گشایها و برتری خواهیهای استبداد شکل پذیرفته اند، یا تحریف کرده اند ویا وارونه تعریف کرده اند تا بروفق مراد و همرنگ سلایق وعلایق حاکمیت، بر روی بسیاری از مصیبت های که براین مردم رفته اند، پرده آویزند. از همین رو است که عوامل بسیاری از مصیبت های این سرزمین که عمدتا بستر ومبداء تاریخی دارند، بریده از تسلسل تاریخ وبستر تاریخی اش تحلیل وتفسیر میگردد.
شناخت رخدادهای تاریخی درافغانستان، عمدتا مبتنی بر مدارک وداده های اند که درآن حوادث ورخدادها، خیلی دوراز معیارهای تخصصی و اخلاق و تعهد تاریخ نگاری به نگارش درآمده اند. لذا باتوجه به اهمیت صداقت ، صلاحبت وتعهد مورخ درنگارش وپردازش وقایع تاریخی، کاتب هزاره تنها کسی است که هم ویژه گی یک تاریخ نگارمتعهد را درخود دارد وهم توانسته است که حوادث تاریخی را همانگونه که اتفاق افتاده به تحریردرآورد.
چنانچکه اشاره رفت، نگارش برخی ازحوادت تاریخی ازچشم انداز علایق استبداد صورت گرفته اند. خیلی ازوقایع تاریخی که درواقع بستر مصیت های امروز مردم افغانتسان اند، بنا بردلالیل متعدد مغرضانه نگارش یافته اند ویا وارونه عرضه گردیده اند ویا هم ازدفتر ثبت وقایع حذف گردیده اند. این واقعیت سبب گردیده است ارتباط منطقی وتسلسل برخی ازحواث مهم که مبداء بسیاری از ناهنجارهای امروز است ، ازهم بریده وگسیخته شود. این ازهم گسیختگی قطع نظرازاینکه توسعه وتحولات مثبت را درعرصه های متفاوت زندگی مانع گردیده است ، ارتباط نسل امروز را نیز با آنچه که درگذشته اتفاق افتاده است قطع نموده است. خیلی از اتفاقات تاریخی که به نام افتخارات تاریخی برای مردم عرضه گردیده است یا جعل گردیده اند ویا به گونه وارونه وتحریف شده ثبت شده اند. اما واقعیت این است که جعل افتخارات دروغین وتراشیدن تندیسهای کاذب، نه تنها که برای یک ملت افتخارات نمی آفریند بلکه نماد بی اندیشه گی یک ملت را به نمایش میگذارد. ازچشم انداز الگوهای جامعه شناختی، مسایلی مانند جدا افتاده گیهای قومی، عدم خویشاوندی ملی، تعصب ساختاری شده، بحران اعتمادملی، و خیلی از پدیده های دگر درافغانستان، دربستر حوادث و رخدادهای تاریخی قابل تحلیل وعلت یابی اند. مرحوم کاتب با مهارت خاصی که درثبت ونگارش وقایع تاریخی به کار برده است، بستر تاریخی این پدیده ها را به صورت عریان تعریف وتشریح کرده و ازروی واقعیت های تلخ تاریخی پرده کنار افگنده است. شهامت کاتب درنگارش این دسته از واقعیت های تلخ، چراغ روشنی است که درپرتو آن میتوان به بسیاری از سوالهای بی جواب امروز پاسخ یافت.
آانانیکه که تاریخ را برطبق علایق و سلایق یک جریان مشخص نگاشته اند، بخشی ازهویت وسرنوشت تاریخی مردمان این سرزمین را عمدا تحریف و کتمان کرده اند. فرایند این گونه تاریخ نگاری بیگانه ساختن نسل های بعدی از تجارب گذشته گان و قطع تسلسل تاریخ می باشد که درنهایت توسعه اجتماعی وشناخت بحرانهای سیاسی ـ اجتماعی را نا ممکن می سازد. توسعه اجتماعی و شناخت بحران و کانفلیکت های سیاسی ـ اجتماعی دربستر داده های تاریخی امکان پذیر میگردد. این داده ها هرقدر موثق و قرین واقعیت باشد به همان اندازه درمسیر توسعه اجتماعی و شناخت بحران ومدیرت بحران اثر گذار اند. باتوجه به این تعامل، آنچه که مسیر توسعه اجتماعی را درافغانستان با سد و موانع مواجه ساخته است و بحرانهای سیاسی ـ اجتماعی را شدت بخشیده است، درواقع باورهای کاذب و تحریف شده ای تاریخی اند که ازمجرای منافع استبداد و تاریخ نگاران جاعل عرضه شده اند.
مرحوم فیص محمد کاتب هزاره، تاریخ نگار متفکر ، متعهد و انسان صادق این سرزمین است که قامت شکسته وریخته این سرزمین را درآیینه تاریخ درمعرض انعکاس گذاشته است. کاتب با این شجاعت وشهامتش خدمتی بزرگی را به مردم این سرزمین انجام داده است که نامش و اثرش برای همیشه منبع و مرجع شناخت تاریخ افغانستان خواهد بود.
پارلمان یا بستر ستیزه با سکولاریزم؟
پارلمان و نظام مبتنی بر آرایه های پارلمانی یکی از مبانی اصلی دموکراسی و نماد حاکمیت مردم برمردم تلقی میگردد. اما اینکه ارزشهای دموکراتیک وحاکمیت مردم برمردم چه گونه تعمیل و تطبیق میگردد، بستگی به سطح رشد فکری مردم ومیزان شناخت نخبه گان جامعه از معیارها و پیشفرض های دموکراسی دارد. وجود پارلمان دریک کشور و یا نظام مبتنی بر آرایه های پارلمانی به خودی خود نمیتواند ممثل حاکمیت مردم ، مروج ارزشهای دموکراتیک و تعریف گر رویکرد های جامعه باشد؛ مگر اینکه اعضای آن به اصول و ارزشهای دموکراتیک و منافع مردم متعهد وآشنا باشند. تاریخ معاصر، پارلمانهای بسیاری را تجربه کرده است که ظاهرا با آرایه های نظام وقواعد پارلمانی آراسته بوده اند اما درعمل چهره ی ناکارآمد ترین پارلمان را به نمایش گذاشته اند.
پارلمان موجود افغانستان، بدون هیچ تردیدی درردیف همین گونه پارلمانها قرار می گیرد که با دامنه ای عریض وطویل آن و امتیازات نامتجانس اعضای آن با واقعیت های جامعه، چهره واندام ناکارآمد آشفته ترین پارلمان را به تصویر میکشد. اکثر اعضای این پارلمان، به جای پرداختن به علایق حیاتی و نیازهای مبرم مردم و قانونمند ساختن متغیرهای اجتماعی درجهت آسایش، تامین رفاه وامنیت مردم و به جای ترویج و تبلیغ اندیشه های همبستگر و پیوستگر، عملا تعصب ساختاری شده دربرابر ارزشهای دموکراتیک و فراتر ازآن عقده های گره خورده ای ایدیولوژیک را به نمایش میگذارند. درتمام کارکردهای پارلمان از آغاز فعالیت آن تا اکنون، هیچ اقدام ومصوبه ی ثمر بخشی را نمیتوان سراغ گرفت، که مبیین اثر گذاری پارلمان دربهبود اوضاغ آشفته و درهم پیچیده ی موجود افغانستان باشد و یا به عنوان مرجع قانون گذار، پدیده های تعریف ناشد ه و قانون گریز را تعریف کرده و آنها را در پیرایه های قانونی آراسته باشد.
موضوع جدیدی که دراین روزها درمرکز مشاجرات اعضای پارلمان قرار گرفته است و از طرف دگر، تعجب توام با نگرانی را درمیان بسیاری ازمردم و کارشناسان مسایل افغانستان برانگیخته است، مسله ی کمیسونهای مستقل و بالاخص کمیسون حقوق بشر و اتهام وارده علیه تنی چند از اعضای رهبری این کمیسون است. آقای سیاف که تفکر ستیزه با سکولاریزم و نوگرایی را در پارلمان رهبری وهدایت میکند، مبتکر اصلی ی این گونه مباحث است که با طرح این گونه مسایل، هر ازگاهی خصومت وعداوت ساختاری شده اش را نسبت به ارزشهای دموکراتیک درمعرض نمایش قرار میدهد. آقای سیاف یکی ازمعدودکسانی اند که ریش و دستار ایشان درپشت بسیاری از بحرانهای نفس گیر و مصیبت گستر دراین سه دهه ی اخیر، قرار دارند. نقش جناب ایشان، درایجاد, تمویل و تداوم بسیاری از این بحرانها، برجسته تر ازآن است که نیاز به شواهد ومدارک داشته باشد. آقای سیاف یکی از طراحان اصلی دولت انتقالی مجاهدین است که جایگزین دولت داکتر نجیب الله گردید؛ طرحی که درنهایت زمینه تخاصم گسترده ونبردهای خونین میان احزاب و جناح های مختلف را فراهم آورد و درفرجام به مرگ هزاران انسان بی گناه و ویرانی کابل منتهی گردید (1). ایشان یکی از تمویل گران اصلی جنگ های داخلی ویکی ازحامیان اولیه طالبان می باشد که مساعدت های مالی و لوژیستکی ایشان، طالبان را تا دروازه های کابل همرای کرد (2). درکنار همه ی این ابتکارات، ایشان یکی از مبلغین قرائت " وهابی" ازدین اسلام است که همین پیوند زمینه را برای عناصر القاعده فراهم آورد تا با بهره داری از حضور و نفوذ ایشان، به شهادت فرمانده احمدشا مسعود مبادرت ورزند(3). سهم برجسته ی آقای سیاف در ایجاد، تمویل وتداوم بحران درافغانستان، عملا ایشان را در برابر تمام ارزشها، رویکرد ها و پیشفرض های دموکراسی قرار میدهد. البته این تنها ایشان نیست که پرچمدار ستیزه با سیکولاریزم و علیه ساختارمند شدن رویکردهای دموکراتیک است بلکه فراوانند کسانی که در بستر دولت وپارلمان لمیده اند وهم گام و هم نفس با ایشان معضل می آفرینند وفتوی صادر میکنند. اما آنچه که حساسیت آقای سیاف و حلقات همبسته با ایشان را دربرابر کمیسون حقوق بشر برانگیخته است، یک سلسله اقدامات نمادینی است که این کمیسون در مناسبت با عدالت انتقالی انجام داده است. این اقدامات اگرچه در برابر ستم های که درحق این مردم رفته است خیلی کم و کم رنگ بوده اما مخالفت و عکس العمل شدیدی بسیاری از افراد واشخاص سهیم در جنگهای داخلی را در پی داشته است. لذا برانگیختگی آقای سیاف و حلقات همسو با ایشان دربرابر کمیسون حقوق بشر و طرح کنترول پارلمان بر رفتار این کمیسون صرف یک هیاهوی سیاسی نیست که درچانه زنی ها و داد وستدهای سیاسی رایج اند. بلکه خصومت ایشان با کمیسون حقوق بشر و نهاد های از این قبیل که تاثیر هرچند ناچیز در وضعیت فعلی افغانستان دارند ، در راستای یک منافع کلان ودربستر یک طرزتفکر قابل تامل و بازبینی است.
اما باتوجه به سیر حوادث وتحولات درافغانستان وبا توجه به مصیبت های بی شماری که ذهن و زندگی مردم را تصرف کرده اند، سوال اصلی این جا است که مگر تمام معضلات ومشکلات مردم حل گردیده اند ؟ مگر نیازهای اولیه و مبرم مردم برآورده شده اند؟ مگر هزاران مصیت،ودرد، آلام و زخم ناسور ازقلب، جان و سفره ی زندگی مردم رخت بربسته اند که کمیسون حقوق بشر و نهاد های مستقل، مهم ترین اجندای بحث در دستور کار پارلمان قرار میگیرند؟ ویرانی های ناشی ازجنگ، اوضاع بحرانی و آشفته ی جنوب ، ناامنی روز افزون، ترور و تریاک ، فقر وبی کاری وهزارن مصیبت دیگر، چرا در دستور کار پارلمان قرار نمیگیرند که مثل تابلو بر پیشانی افغانستان آویزان اند؟ چرا پارلمان پدیده ها تعریف نا شده و قانون گریز را که با ترور وتریاک پیوند دارد تعریف وقانونمند نمی سازد که درعوض گاهی دست به یخن داکتر سپنتا می اندازد و گاهی بر قامت ملالی جویا پیراهن می دوزد و این بارهم برای چادر سیما ثمر ریشه می بافد. واقعیت این است که طرح این گونه مسایل درپارلمان، قبل ازهمه چیز در بستر یک فرهنگ و یک تفکر رادیکال ضدیت با جامعه مدنی و مبانی دموکراسی، ریشه دارد و فراتر ازآن میخواهد که براندام بسیاری از جرایم و جنایاتی که براین مردم رفته اند پرده آویزد. آقای سیاف نماد این طرز تفکر ومبلغ این فرهنگ است که ضدیت با ارزشهای دموکراتیک و باورهای انسانی وعناد با دگر اندیشی ازخصلت های برجسته ی این فرهنگ واین طرز تفکر میباشد.
منابع
1ـ صحبت حضرت مجددی در دیدار با نماینده گان شورای اتلاف سال 1991 پیشارو
2ـ مصاحبه حاجی شیرعلم از فرماندهان اتحاد اسلامی
3ـ مصاحبه انجینر عارف مسول امینت ملی
ناسیونالیسم قومی، بستر مصیبت مردم افغانستان
ناسیونالیسم درادبیات سیاسی و جامعه شناختی، یک دکترین چند بعدی است که ازچشم اندازهای متفاوت تعریف شده است. تعاریفی که تاهنوز ازاین پدیده ارائه گردیده اند، نحو کاربرد و اهمیت آن را به عنوان یک رویکرد درتعاملات سیاسی ومناسبات اجتماعی درمعرض دید میگذارد. اثرات متفاوت این دکتورین درگستره ی تعاملات سیاسی و مناسبات اجتماعی سبب گردیده است که تعریف یکسان ویک دست از آن وجود نداشته باشد.
ناسیونالیسم دراعتبار یک دکترین سیاسی، درآغاز 1800 میلادی دراروپا تولد یافته و به تدریج وارد ادبیات سیاسی وجامعه شناختی گردید. برمبنای این باور، انسانها بطور طبیعی به ملت های مختلف ومتفاوت تقسیم گردید اند و بنا بر خصلت های متفاوتی که دارند، ازهمدیگر تفکیک پذیراند. لذا با توجه به این خصایل متفاوت، هرملت حق دارد که براساس خصایل و ویژه گیهای های سیاسی ـ اجتماعی منحصر بخود، نظم ونظام سیاسی ایجاد نماید. ناسیونالیسم قبل ازهرچیز یک باورسیاسی دانسته میشود که درسایه ی آن مرزهای ملیتی مشروعیت سیاسی کسب می نمایند. برمبنای این باور یک واحد سیاسی می بایست با کاراکترهای ملی درمطا بقت قرارداشته باشد. ریشه های ناسیونالیسم به عنوان یک باورسیاسی، با انقلاب فرانسه (1789) گره میخورد که شیرازه ی اصلی آن ازمقاومت مردم ستم دیده علیه حاکیت ستم گر شکل گرفت وباهمین گرایش اول دراروپا و پس از آن در امریکای لاتین گشترش یافت. ناسیونالیسم به معنی علایق وطن پرستی یا وطن دوستی نیز تعبیر میگردد که دراین مفهوم فراتر از مرزهای اتنیکی عمل میکند. از این چشم انداز، "ملت" و "سرزمین" دو مفهوم گره خورده درهمدیگر هستند که شالوده ی ناسیونالیسم را به عنوان یک ایدیولوژی شکل می بخشد. ازیک چشم انداز دیگر، ناسیونالسیم پیوند نزدیک با روند صنعتی شدن درغرب دارد که تغیرات شگرفی را درجغرافیای سیاسی جهان معاصر بوجود آورد. شکل گیری جوامع کوچک باعلایق مشترک درزمینه های متفاوت، یکی ازفرایند روند صنعتی شدن دانسته میشود که این جوامع درگذر زمان، دراعتبار و احد های نیرومند سیاسی ـ فرهنگی ، زمینه ایجاد دولت وملت های مختلف را فراهم آوردند. ( البته این نظریه که مبتی بر عملگرایی وداده های ماتریالیستیک می باشد، با توجه به شرایط اجتماعی واقتصادی درفاصله ی قرن 17 و 18 که منجر به شکل گیری ملت و دولت های زیادی گردید، مطرح گردیده است) (1).
دریک تعریف دیگر، ناسیونالیسم یک باور سنتی می باشد که براهمیت هویت ملیتی تاکید می کند. از این دیدگاه، هرملیت یک واحد ارگانیک تلقی میگردد که این واحدها، پاره ای از خصوصیات و ویژه گیهای رفتاری شان را در گذر تحولات زیستی کسب کرده اند وپاره دیگر آن حاصل مطابقت با شرایط زمانی ومکانی محیط زیست میباشد. به عبارت روشن تر، ملیت ها وتیره های متفاوت حاصل دوعنصر زمان ومکان دانسته میشود که خصوصیات وهنجارهای رفتاری شان درگذر زمان و باتوجه به شرایط و ویژه گیهای جغرافیایی ـ محیطی، شکل پذیرفته اند. ازاین چشم انداز، نایسونالیسم برمبنای تفاوت های بیولوژیک وخصلت های متفاوت فرهنگی ـ اجتماعی میان ملیت های مختلف، شکل گرفته است که هرواحد ملیتی را مستحق صیانت از ویژه گیهای انحصاری آن میداند (2). اما از دید مارکس، ناسیونالیسم ممثل منافع طبقه بروژوا می باشد که درخدمت این طبقه به کار می رود (3). آنچه که از این تعاریف برمی آید، ناسیونالیسم یک نگرش سیاسی و ایدیولوژیک به خصلت های فرهنگی ـ اجتماعی و تفاوتهای بیولوژیک میان ملیت ها دانسته می شود که بر مرزهای اتنیکی و خصلت های متفاوت سیاسی ـ اجتماعی آنها مشروعیت می بخشد. اما همین نگرش، درمقیاس گسترده تر، زمینه ی ایجاد بسیاری از دولت ـ ملت های همبسته را درقرن گذشته فراهم آورده که درواقع جغرافیای سیاسی بسیاری از کشورهای معاصر را تشخیص وتعریف کرده است.
ناسیونالیسم قومی درافغانستان
ناسیونالیسم قومی درافغانستان، به مفهوم پاسداری ازتفاوت های بیولوژیک وخصلت های قبیلوی، سابقه ی نسبتا طولانی دارد. به باور آقای حسین مبلغ (4) موجودیت ناسیونالیسم قومی درافغانستان، به آغاز قرن بیستم میلادی برمیگردد وباجنبش مشروطه خواهی پیوند میخورد. ایشان، محمود طرزی را مبلغ و مروج رسمی این اندیشه میداند که آن را ازذهنیت قبایلی وارد مطبوعات کرده و به یک جریان سیال تبدیل نمود. اما به روایت تاریخ و رخدداد های تاریخی، ناسیونالیسم قومی درافغانستان، پیشینه ی خیلی طولانی تر ازاین دارد که در حقیقت امر با تلااش های احمدشا درانی (5) گره میخورد. احمدشا درانی رسما ناسیونالیسم قومی را بینان گذاشت و این پدیده را درتبلور اراده طایفه ی حاکم بر سایر طوایف به عنوان یک باورمقدس نهادینه کرد. پس ازمرگ ایشان به رغم خصومت های تلخ وخونین میان دو طایفه محمد زایی و سدوزایی ، این باوربه قوت وسیادت خود ادامه یافت و ریشه های بسیاری از بحران و مصبیت های ممتد و سنگین را درخود پرورش داد. با آغاز جراید ومطبوعات درافغانسان، ناسیونالیسم قومی، به شدت بیشر وارد تعاملات زنده گی مردم گردید که بدون تردید، محمود طرزی درتبلیغ وترویج این باور، نقش خیلی محرز وبرجسته داشته است. اما آنچه که ناسیونالسیم را درافغانستان ازسایر ممالک وکشورهای منطقه متمایز می سازد، این است که: این پدیده هیچ گاه نتوانسته است که دریک باور منسجم ومتعارف زمینه ساز یک دولت وملت همبسته وهمگرا را فراهم آورد. درحالیکه فرایند ناسیونالیزم به عنوان یک نگرش سیاسی، در اروپا و درخیلی ازگوشه وکنار دنیا، ظهور دولت وملت همبسته گر، بوده است. ناسیونالیسم چه دراعتبار و اهمیت ایدلوژی و چه در اشکال جنبش های توده ای ، زیرساخت بسیاری از دولت ـ ملت های معاصر را فراهم آورده است. اندیشه های مهاماتا گاندی وتلاش او برای ایجاد یک دولت ـ ملت همبسته، نماد برجسته ی ازناسیونالیسم مدنی است که فراتر ازمرزهای اعتقادی وقومی، اساس یک دولت را با قاعده های ملی، بنیان گذاشت. اما اینکه چرا ناسیونالیسم درافغانستان، تجزیه وتفرق قومی را گسترش بخشیده ونهادمند ساخته و فراتر ازآن به عنوان یک نگرش تنش پرداز و عصبیت برانگیز به کار رفته است، پاسخ این سوال را می توان در متن حوادث و رخداد های دوقرن اخیر درافغانستان و بویژه طرز رفتار و نگرش حاکمیت نسبت به رعیت جستجو کرد.
واقعیت این است که ناسیونالیسم قومی درافغانستان، دربسترحاکمیت و دردامن عقده های برتری خواهی رشد وپرورش یافته است. ازهمین روست که ناسیونالیسم درماهیت یک ایدولوژی سیاسی، رفتارحاکمیت را با گرایش های نژاد محور و تلاش برای تسلط روانی وسیاسی یک طایفه بر طوایف دیگر، درحوزه های گوناگون به نمایش میگذارد. ایجاد افغانستان نوین با پوتانسیل ناکارآمد، ظرفیت نامساعد و استعدادعقیم برای ایجاد دولت وملت همسو، انحصارقدرت سیاسی درتسلسل حاکمیت خاندانی با انگیزه ونیت اعمال عقده های درون فامیلی، جنگها و لشکرکشیهای خسارتبار، قتل عامهای داخلی به منظور ترویج وتحکیم حاکمیت ، ترویج وکانالیزه کردن تفکر برتری خواهی وبرتری جویی .... وخیلی چیزهای دیگر (6) ازجمله دلایل وفکتورهای هستند که ناسیونالیسم را باعصبیت های مفرط قومی وتفکر نژاد گرایانه درهم آمیخته و از آن به عنوان ابزار تولید عصبیت و تمدید تسلط بهره جسته اند. تبلور ناسیونالیسم قومی در رفتار وهنجارهای حاکمیت ، اقلیت های خارج از قدرت وحاکیمت را، انسجام بیشتر بخشیده و زمینه ی توافق همگانی را برای ایجاد یک دولت و ملت همبسته، برای مدت های طولانی دور ازامکان ساخته است.
تنوع فرهنگ و مذهب درافغانستان، فاکتور دیگری است که تب ناسیونالیسم قومی را درحوزه های متفاوت گرما و جوشش بیشتر بخشیده و دربستر روابط اجتماعی نهادینه کرده است. احزاب، جریانهای سیاسی و روشنفکران جامعه که عمدتا از چشم انداز علایق و گرایشهای زبانی، اتنیکی، و مذهبی درخط ومسیر تحولات جامعه قرار گرفته اند، ناسیونالیسم قومی را درابعاد گسترده تر وارد شریان های تعاملات سیاسی ـ اجتماعی کرده اند. دراین میان، مذهب و بنیاد گرای مذهبی بیشتر ازسایر پدیده ها درخط ناسیونالیسم قومی، به کار رفته که درواقع ناسیونالیسم قومی در بستر داده ها و آموزه های بنیاد گرایی مذهبی تقدیس وتمجید گردیده است و به همین دلیل دربسیاری ازتعاملات ومناسبات اجتماعی به عنوان باورهای مقدس وغیرقابل تغیر جلوه گر اند. احزاب سیاسی درافغانستان، تبلور از ناسیونالیسم قومی درتمام تعاملات زندگی این مردم بوده اند که سیر رخدادها وحوادث به ویژه دراین سه دهه اخیر ممثل این واقعیت است. ناسیونالیسم قومی به عنوان یک ایدلوژی چنان عمیق وگسترده وارد هنجارهای اجتماعی گردیده و در رگ رگ الگوهای رفتاری مردم تنیده که به خوبی توانسته است سایر مکاتب وباروهای ایدلوژیک ، مانند اسلام و مارکسیسم را درمرزهای تعلقات قومی محدود و محصور نماید. طالبان نمونه ی روشنی از ناسیونالیسم پشتون اند که توانستند بنیادگرایی مذهبی وناسیونالیسم پشتون را درپیوند همدیگر و به عنوان متمم ومکمل همدیگر، درعرصه های متفاوت به کار برند (7).
درافغانستان باتوجه به واقعیت ها متفاوت اجتماعی ـ فرهنگی وخصایل نازسازگار قومی، ناسیونالیسم با گرایش نژادگرایانه و فاشیستی درهم آمیخته اند که عملا به عنوان یک ابزار عصبیت برانگیز وکینه افروز درتمام تعاملات و مناسبات اجتماعی میان اقوام ومذاهب به کاررفته است. نگرش وباورهای ناسیونالیستی درذهنیت قبایلی و هنجارهای رفتاری آنها، همواره با احساس کینه وتنفر نسبت به همدیگر، همراه بوده است. تفرق اجتماعی وعصبیت های قومی که به گرمی در مناسبات اجتماعی اقوام، تجلی میکنند، فرایند نهادینه شدن همین نگرش در ذهنیت قبایلی است. ایجاد افغانستان ظاهرا واحد ومتحد، هیچ گاه نتوانسته است که شرایط وبستر مناسب را برای ساختن هویت وملت همبسته فراهم نماید. رفتارخشونت بار و قهرآمیز حاکمیت، درتعامل با واقعیت های سیاسی ـ اجتماعی ی که بیرون ازدایره ی علایق حاکمیت قرارداشته اند، عملا سبب ترویج بدبینی مفرط و آمیخته باکینه وآلوده باتعصب نسبت به همدیگر، درمیان اقوام گردیده است. رخدادهای تلخ و متسلسل، بحرانهای پیچیده ونفس گیر، درواقع فرایند همین تعامل اند که هرازگاهی مردم افغانستان را به رغم داشتن سرزمین واحد، دربرابرهمدیگر قرار داده وبرای نابودی همدیگر کمر بسته اند (8). به همین دلیل است که ناسیونالیسم درافغانستان، درتشدید خصومت و بدبینی های مفرط قومی وقبایلی تبلورمی یابد و درتعاملات سیاسی و مناسبات اجتماعی باگرایش نژادگرایانه عجین میگردد.
ناسیونالیسم قومی، شبکه های روابط اجتماعی را برمبنای پیوند خونی و خویشاوندی تنظیم وتعریف می نماید و داده های متاثیر ازاین پیوند را درتعامل با واقعیت های بیرونی معیار قضاوت قرار میدهد. تولید وبازتولید ارزشها وهنجارها دربستر ناسیونالیسم قومی، به گونه ای صورت می پذیرد که تعامل وتوافق با ارزشهای بیگانه، آمیزه ی از گناه وخیانت تلقی میگردد. به همین دلیل کسانی که خواسته و یاناخواسته ازمرزاین پنداره ها عبورمی نمایند، اکثرا مالیاتی سنگینی را نیز متحمل می شوند. تاکید ناسیونالیسم قومی بررفتارها وهنجارهای قوم محور، از یک طرف امکان رشد وتکامل را درعرصه های متفاوت، محددود وناممکن ساخته و ازجانب دیگر، زمینه های گسترده ی تعارضات وتصادمات سنگین وناخوشایندی را فراهم آروده است. به باور این قلم، درکنار خیلی ازدلایل وعوامل، به چهار فاکتور عمده میتوان اشاره کرد که سبب گردیده اند تا ناسیونالیسم درافغانستان، به جای ایجاد دولت ـ ملت همسو وهمگرا، روند جدا افتاده گیها وعصبیت مفرط قومی را سرعت ومشروعیت ببخشد.
اول : تسلسل حکومت های خانواده گی بامعیارهای قبیله محور و تخاصمات خونین شاهان وشاهزاده گان برای کسب وغضب قدرت و فراتر ازآن خصومت های خونین وطولانی همرا با دست به دست شدن قدرت وحاکمیت میان دوخاندان سدوزایی ومحمد زایی ، ناسیونالیسم را دراشکال مفرط و رادیکال آن به نمایش می گذارد. دراین مدت مردم افغانستان درواقع گروگان رقابت های شاهان و شاهزاده گان این دوخاندان اند که فرصت هرگونه نواندیشی ودگر اندیشی را ازمردم گرفته بودند. فاکتور دوم را می توان در تعدد شاهزاده گان این دو خانواده سراغ گرفت که بعد ازمرگ پدر، برای وراثت تاج وتخت، باتمام قدرت رو دروی هم قرار میگرفتند. همین رو درویی های خشونت ریز وعقده برانگیز، سبب می گردید که حاکمیت به جز از رقابت های خونین درون خانواده گی ، به چیزی دگر نپردازد (9). فاکتور سوم را می توان درشکست انگلیس ها جستجو کرد که برای جبران عقده های ناشی ازاین شکست، درگسترش و نهادینه کردن تضادها و عصبیت های قومی ـ مذهبی درافغانستان نقش محرز و برجسته داشته اند. فاکتور چهارم سیاست ها و رفتارهای " اتنو سنتریک " حاکمیت اند که برای ترویج و نهادینه کردن ارزشهای حاکمیت پسند، حصار وخصلت های قومی را رنگین تر وبرجسته تر ساخته و درتفرق اقوام کوشیده است (10). این چهار فاکتور دریک پیوند ارگانیک باهمدیگر، سبب گردیده اند که نخست آگاهی عمومی جامعه را درپاین ترین سطح تنزل یابد و پس از آن علایق همگرایی و قرابت ملی درتمام لایه های طبقاتی میان اقوام، به روابط ومناسبات دورن قومی و قبیلوی محصور و محدود گردیده وجامعه عملا دراشکال ساختارهای ناهمگون تجزیه گردد. رشد ساختار قبیلوی، قبل ازهرچیز دیگر، به تکوین عصبیت های قومی ـ مذهبی انجامیده که خود به عنوان وسیله ی موثر برای تفرق وتشتت بیشر اقوام، توسط بیگانگان مورد استفاده قرارگرفته است.
دریک جامعه چند قومی ومتکثر مثل افغانتسان، وقتیکه هویت و اراده ی ملی یک جامعه درآیینه حاکمیت ونظام سیاسی تبلوروتبارز نیابند، ناسیونالیسم در رفتار وهنجارهای قبایلی تجلی میکند. همین تبلور ناسیونالیزم درهنجارهای قبیلوی وعصبیت های قومی، سبب گردیده است که روند ملت سازی وشکل گیری هویت ملی، به یک جریان عقیم تبدیل گردد ومردم افغانستان، هیچ گاهی به علایق و منافع مشرک ملی احساس وابستگی ودلبستگی نکنند. ازهمین روست که مردم افغانستان، نه همزیستی مسالمت آمیز وخویشاوندی ملی را تجربه کرده اند و نه هم درنظرگاه حاکمیت، شهروندان متساوی الحقوق بوده اند. بسیاری از بحرانهای متسلسل سیاسی ـ اجتماعی که مصیبت های سنگینی را برمردم افغانستان تحمیل کرده اند، ازهمین واقعیت سرچشمه میگرد. . ازآنجایکه ناسیونالیسم قومی، به عنوان یک باورمقدس، درتمام تعاملات و مناسبات اجتماعی و الگوهای رفتاری نهادینه گردیده است، جاگزین کردن این پدیده مقدس، با پدیده های مانند "انسان محوری" و "ارزش سالاری" ازاین چشم انداز، غیر ممکن به نظر میرسد مگر اینکه بستر پرورش اجتماعی و نهاد های اثرگذار درآن، برمبنای ارزشهای انسانی و فارغ ازگرایش های آیدولوژیک و نژاد محور، تعریف وتدوین گردد.
منبابع:
1- Kedourie, E lie (1993). Nationalismen. WSOY, Finland 1995.
2- www.anus.com/tribes/snus/nihilism/artiklar/alexis/nationalism 7/6/2007
3- Gellnes, Ernest (1997). Satat, Nation, Nationalism. AiT scandbook, Falun 1997
4- www. Afghanasamai.com 25 may 2006. Hosain Mubalegh
5- فرهنگ، میرمحمد صدیق (1385 خورشیدی) افغانستان درپنج قرن اخیر. موسسه انتاشارات عرفان تهران.
6- فرهنگ، میرمحمد صدیق همان اثر
7- احمد رشید، (1379). اسلام ، نفت و بازی بزرگ جدید. ترجمه اسد الله شفایی. ناشر: دانش هستی. تهران
8- واعظی، حمزه (1381 خورشیدی) افغا نستان وسازه های ناقص هویت ملی. ناشر محمد ابراهیم شریعتی ایران تهران.
9- فرهنگ، میرمحمد صدیق همان اثر
10- فرهنگ، میرمحمد صدیق. همان اثر
اهمیت مشارکت وتلفیق درتوسعه ء اجتماعی
مشارکت وتلفیق از سلسله مباحث جامعه شناختی اند که عمدتا بعد ازجنگ دوم جهانی ، درمحافل اکادمیک غرب، مورد توجه ودقت قرارگرفت. جریان دوام دار مهاجرت ازکشورهای غیر اروپایی در اروپا و شکل گیری جوامع چند ملیتی و چند فرهنگی، سبب گردید که این بحث به یکی از مباحث داغ جامعه شناختی تبدیل گردد. ازاین چشم انداز جوامع چند ملیتی وچند فرهنگی متشکل از خورده فرهنگ ی متفاوت هستند که اگر زمینه ي برای تلفیق و مشارکت آنها در یک ساختارقانونمند فراهم نگردد، توسعه متوازین اجتماعی را ناممکن می سازد. باتوجه به این اهمیت، تلفیق ومشارکت به عنوان یکی ازپیشفرض های مهم درتوسعه اجتماعی درجوامع چند ملیتیی، توجه بسیاری ازجامعه شناسان ومحققین علوم اجمتاعی را بخود معطوف گردانیده و بدلیلی نقشی که این دو پدیده در تسریع توسعه اجتماعی دارند، ازچشم اندازهای متفاوت، رهکارهای گوناگون و با گزینه های متمایز مورد پژوهش و دقت قرار گرفته اند. نتایج حاصل از این پژوهش، به رغم تفاوت های کاربردی، دریک مورد تاکید یکسان دارند که همان اهمیت استراتژیک این دو پدیده در توسعه متوازین اجتماعی ورفاء ملی درجوامع چند ملیتی میباشد. مشارکت و تلفیق، ازچشم اندازهای متفاوت تعریف گردیده اند که تلخیص این تعاریف چنین اند:
مشارکت، به سهم گیری فعال دریک جریان متغیر و درحال رشد اطلاق میگردد که برمبنای توافق و همکاریهای مشترک بنا نهاده شده است. مشارکت شرایطی را ایجاد میکند که درآن برای تمام شهروندان امکان استفاده ازمزیت های جامعه فراهم میگردد. شهروندان قطع نظر از تعلقات اتنیکی و علایق اعتقادی شان، امکان می یابند تا باتوجه به صلاحیت وتوانمندی ذهنی شان، درتمام پدیده ها و متغیر ها اثر گذار باشند. ازیک چشم انداز دیگر، مشارکت به شرایطی اطلاق میگردد که درآن سه رویکرد ازاهمیت متوازین برخوردار اند. این رویکردها عبارت اند از تجربه مثبت ازفعالیت وسهم گیری دریک همکاری متقابل با محیط، واکنش و شرکت فعال بصورت ذهنی وعملی درتمام شرایط زیست و دسترسی متساوی با سایرین درتمام امکانات رفاهی جامعه وهمکاری متقابل باآنان (1) (2).
تلفیق، به یک جریان ساختارمند اطلاق میگردد که توسط آن برای تمام شهروندان امکان بهره وری از ارزشهای متفاوت درجامعه فراهم میگردد. تلفیق شرایطی را فراهم می آورد که درآن ارزشهای متقاوت تمام اعضای یک جامعه در چوکات یک ساختار قانونمند و تعریف شده درتقابل مثبت با همدیگر قرار میگیرند که همین تقابل مثبت درواقع زیرساخت اخلاق شهروندی را شکل می بخشد. تلفیق فضای را ایجادمی کند که درآن تمام شهروندان صرف نظر از باورهای اعتقادی و وابسته گیهای اتنیکی شان، دریک همکاری تعریف شده، برای توسعه جامعه وتامین آسایش بهتر تلاش می ورزند(3) . باتوجه به تعریفی که از مشارکت وتلفیق ارائه گردید اهمیت این دو متغیر را در توسعه متوازین اجمتاعی وشکل گیری اخلاق شهروندی تصریح میکند. جوامع چند ملیتی وچند فرهنگی مانند افغانستان که درآن ارزش های قومی وقبیلوی معیار مناسبات وقرارداد های اجمتاعی شناخته میشود، هیچ گاهی در مسیر توسعه متناسب قرار نخواهند گرفت مگر اینکه تلفیق ومشارکت، دریک ساختار تعریف شده جایگزین هنجارهای قبیلوی گردد.
مشارکت وتلفیق درافغانستان
افغانستان جامعه چند ملیتی وچند فرهنگی است که ملیت های مختلف با گرایشهای متفاوت مذهبی و سنت های قومی ساکنان این سرزمین را شکل بخشیده اند. تاریخ افغانستان مملو ازنبرد، لشکر کشیها و قتل عامهای داخلی است که مردمان این سرزمین هیچ گاهی نتوانسته اند همسو با تحولات جهانی درعرصه های متفاوت زنده گی، حرکت نمایند. نظام های قبیلوی، حاکمیت های انحصاری ، خصومت های درون خانواده گی در درون نظام، سیاست های قوم محور حاکمیت وخیلی از پدیده های دیگر را می توان ازیکسو دلیل جدا افتاده گی مردم افغانستان ازتحولات جهانی و نوآوریهای جهان دانش وصنعت برشمرد واز سوی دگر عامل تجزیه اقوام و گسترش عصبیت های قومی دانست (4).
مشارکت وتلفیق که درجوامع متکثر عامل تسریع توسعه اجتماعی شمرده میشوند، درافغانستان کاملا بیگانه اند که هیچ گاهی دریک ساختار قانونمد مورد تجربه قرار نگرفته اند. به همین دلیل است که جریان پرورش اجتماعی دربستر داده های قومی و عشیره ي صورت میگیرد وجدا افتاده گیهای مردم این سرزمین را درمعرض دید قرار میدهد. درافغانستان معیارهای قضاوت درمناسبات اجتماعی عمدتا متاثر از داده های اند که دربستر تعلقات اتنیکی، سنت های قبیلوی و گرایشهای اعتقادی تقدیس گردیده اند. مناسبات اجتماعی و شبکه های روابط اجتماعی عمدتا با گرایش وتعلقات اتنیکی و قبیلوی ایجاد میگردد که درواقع خصلت های قبیلوی وعصبیت های قومی را به نمایش میگذارند. به ندرت اتفاق می افتد که مناسبات اجتماعی وشبکه های روابط اجتماعی بیرون از مرزهای قبیلوی ایجاد گردد. البته گاهی منافع مشترک ویا دیدگاه های مشترک دریک زمینه ي مشخص، سبب میگردد که مناسبات اجتماعی ازمرزهای قبیلوی و اتنیکی عبور نمایند اما هنوز داده های اتنیکی هنجارهای تعین کننده در در بسیاری از مناسبات اجتماعی شمرده میشود. بازخوانی روابط اقوام درافغانستان، به بسیاری از سوالات و ناهنجاریهای امروز پاسخ ارئه میکند. این روابط که عمدتا متاثر از سیاست های حاکمیت وتلقینات دینی شکل گرفته اند، زیر ساخت بسیاری از ناهنجارها و مصیت را دراین سرزمین فراهم کرده اند(5).
مناسبات اجتماعی از چشم اندازهای متفاوت جامعه شناختی زاده فرهنگ وساختارجامعه پنداشته میشود. از این منظر فرهنگ وساختارجامعه دو پدیده ای اند که همیشه در رابطه متقابل با یکدیگر قرار دارند. معنی این رابطه این است که که ساختار یک جامعه محصول فرهنگ حاکم در آن جامعه است ودرعین حال فرهنگ وقرادادهای اجتماعی متاثر ازساختار جامعه شکل میگیرند (6). لذا دریک جامعه چند قومی وچند فرهنگی مانند افغانستان که فقدان تعریف روشن از مناسبات شهروندی، تبعیض درنگرش حاکمیت نسبت به اعضای جامعه، ساختار نا متعادل نهادهای اثر گذار و مهم تر ازهمه فقدان تفکر ملی درسیاست گذاری های کلان ملی، سبب میگردد که تعلق خاطر رعیت در درون حصار وخصلت های قوی محصور بماند. باتوجه به این واقعیت، مشارکت و تلفیق دو عناصر مهمی اند که ازیک سو زیرساخت فرهنگ شهروندی را فراهم می نمایند و ازسوی دگر اخلاق شهروندی و تعاملات همزیستی مسالمت آمیز را جایگزین خصلت های قومی سازند. گسترش فرهنگ و اخلاق شهروندی دریک حرکت ساختارمند، توسعه ء اجتماعی را سرعت می بخشد وفراتر ازآن به تمام شهروندان امکان میدهند که که قطع نظر از تعلقات اتنیکی و گرایشهای اعتقادی، در توسعه اجتماعی سهیم گردند. هنجارهای حاکم برروابط ومناسبات اجتماعی درافغانستان که عوامل تنش های گوناگون را درخود نهفته دارد، زمانی متحول میگردد که تلفیق و مشارکت بصورت یک جریان تعریف شده وارد مناسبات وقراردادهای اجتماعی گردد. توسعه اجتماعی درافغانستان قبل ازهمه چیز با تلفیق ومشارکت گره خورده است. میزان تطبیق این دو پدیده در مناسبات وقرارداد های اجتماعی سرعت توسعه را درعرصه های متفاوت زنده گی تعریف و تعین مینمایند.
منابع
1. Molin, M. (2004): Delaktighetens språk, Studentlitteratur, Lund.۱
2. Tidman, M. (2004): Socialt eller isolerad integrerad? I integrering och inkludering. Student litteratur, Lund۲
3. Thelander, E. (2003). Delagtighet och dialog på väg mot hållbara arbetsplatser, Arbetsinstitution Stockholm.۳
4. ۴ فرهنگ، میرمحمد صدیق (1385 خورشیدی) افغانستان درپنج قرن اخیر. موسسه انتاشارات عرفان تهران.
5. ۵ مقاله ازهمین قلم (2006) پرورش اجتماعی درافغانستان نشر شده در سایت خاوران
6. Gölstman, Algot (1995): Frihet, Jämlikhet, Demokrati. Uppsala University۶

